دست به زیر چانه برده بودم و با دقت بیشتری به حرفهای خاله دل میدادم.
هر بار که از داستان آشناییاش با شوهرش، میگفت؛ انگار حبهحبه قند در دلم آب میشد و
محو صدای خاله میشدم
خاله از آن طلبه های قدیم انقلاب بود
از آنها که طعم در و تخته کردن کلاس هارا توسط ساواک چشیده بود و برای یادگیری درس و بحث خودش را به قم میرساند تا پای درس
علما بنشیند
اواخر سال ۵۶ بود که پای سفره ی عقد نشست
میگفت اولینباری که محمد به خواستگاریش آمده بود، جز جوانِ ساده ای که مانند خودش درس اسلام را میخواند و خرج زندگی اش را هم از طریق مکانیک و کار های تعمیرات برای این و آن بدست می آورَد چیز دیگری نبود ؛
به قول خاله ، محمد برای او نمادِ همان مردمی بود که برای یک کلمه از حقیقت از نفس خویش میگذشتند خاله با لبخندی گرم و شیرین میگفت : ما یادگرفتیم که زندگی نه در انباشتن اشیأ بلکه در ساده زیستی عزت است ..
ما فهمیده بودیم که زندگی در آنچه ‘داریم’ نیست ، بلکه در آن چیزی است که هستیم و در مسیری که با هم قدم برمیداریم و میسازیم “
اصلا اصل و اساس زندگی مشترک به این است
که باهم ساخته شود و باهم قدم برداشته شود
جدا از اینکه انتخابمان و سیره ی راهمان را از امام یاد گرفته ایم ..
زندگی طلبگی ریشه اش به سادگی بر میگردد
سادگی یک کمبود نیست !
بلکه یک انتخاب و حذف کِثرت ها برای رسیدن
به کیفیت است ..
اصلا برای همین سادگی ها و عُرضه و جَنَمش
بود که رضایت دادم به زندگی با او ..
زندگی ای که در کنار او راه و رسم ساده بودن و
امام و هدف اصلی بندگی را یاد گرفته ام ؛
..
صدای قلقل سماور از آشپزخانه پیچید.
و مرا از میانِ حرفهای خاله که از هر کلمهاش شهدِ عسلِ عشق میچکید بیرون کشید.
با عجله به آشپزخانه رفتم تا چای بگذارم.
چای…
کاش محبوب پنهان در دلِ ما هم اندازهی نوشیدن یک فنجان چای، کنارمان بود.
نگاهم افتاد به دانه های برفی که پس از این همه خشکی، امروز خدا محبتش را بخشیده بود
شیشه بخار کرده را نگاه کردم …
با انگشت طرحی روی شیشه کشیدم.
آخرش چه میشد؟
قصه ی من قرار بود چگونه رقم بخورد ؟
کاش خدا محبوبِ پنهان در دل ماهم ، همانطور که محمد را به خاله بخشید،
روزی ما کند. (:
یقین دارم خدا معجزهای زیبا در راه دارد…
همانطور که بعد از مدتها، این دانههای برف
را روزیمان کرد ..
یقین دارم ..
دوست دارم از او بنویسم، اما حیا…
حیا مانند پردهای لطیف و نقرهای، میان دل و
قلمم آویزان شده.
نه اجازه میدهد از لبخندهایش بگویم،
نه از آن نگاههای آرامِ پرهیبت که تا اعماق
وجودم نفوذ کردهاند.
مینویسم بینام، بینشان…
اما هر واژهام، بوی او را دارد؛
مانندِ دفتری که باران خورده، اما نام قطرهها را نمیداند ..
اگر زنها در صفوف مقدم حضور خودشان را
تقویت کنند و ادامه بدهند، پیروزیها یکی پس
از دیگری نصیب آنها خواهد شد. در این هیچ
تردیدی نیست .
- سیدعلیحسینیِخامنهای ‘