#جاویدالاثر_کاظم_اخوان
او سلاح بر دوش و دوربین در دست سنگر به سنگر پیش می رفت و زمان را در قاب عکس هایش متوقف می ساخت. عکس های او به گونه ای است که حضورش را جلوتر از رزمندگان در خاکریزها و جبهه ها نشان میدهد. در آن زمان او فیلم هایش را از مناطق جنگی، تهران می فرستاد تا در خبرگزاری ایرنا ظاهر و چاپ شده و در اختیار رسانه ها قرار گیرد و هر بار پس از چاپ عکس ها تعجب و تحسین همگان برانگیخته می شد..کاظم اخوان همیشه جاودان است. این سخن همه کسانی است که عکس های او را به نظاره می نشینند.
#سالروز_ربوده_شدن
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 سردار شهید مدافع حرم حاج حسین همدانی: روزی که مرا به فرماندهی لشکر۲۷ انتخاب کردند، گفتم من فرمانده نیستم، جانشین هستم
♦️ جانشینی من تا زمانی است که #حاج_احمد_متوسلیان برگردد...
📅 ۱۴ تیرماه #سالروز_ربوده_شدن
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
#اطلاعیه
🔸مراسم وداع با پیکرهای مطهر ۲ شهید مدافع حرم استان مازندران
🕊 #شهید_علی_جمشیدی
🕊 #شهید_سعید_کمالی
🔹 یکشنبه ۱۵ تیرماه ۹۹ بعد از نماز مغرب و عشاء
🔹یادمان هشت شهید گمنام
پارک موزه دفاع مقدس استان مازندران
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
۱۴ تیرماه #سالروز_شهادت مدافع حرم #شهید_کمال_شیرخانی گرامی باد . ⚘
ولادت:۱۶ فروردین ۱۳۵۵
شهادت:۱۴ تیرماه ۱۳۹۳
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
#خاطرات_شهدا
مادر از نبود فرزندش میگوید:«کمال سال 1355 به دنیا آمد. گل سرسبد خانهمان بود و هوش و فعالیت زیادی داشت. هروقت از تلویزیون قرآن پخش میکردند، مینشست پای آن و سعی میکرد شیوههای قرائت را یاد بگیرد. آنقدر به قرآن و احکام علاقه داشت که تند و تند از روی برنامه یادداشت برمیداشت و در دفترچههایش جمع میکرد. من دقیقاً نمیدانستم چکار میکند. اما از اینکه فرزند صالحی داشتم که اینقدر به یادگیری قرآن علاقه داشت، از ته دل خوشحال بودم.
#شهید_کمال_شیرخانی
#سالروز_شهادت
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
#خاطرات_شهدا
تروفرز بود و اهل کار. فصل پاییز که می شد، بعد از ساعت مدرسه علاوه بر کمک به پدر و مادرم برای کمک به من و جمال هم می آمد.
هر سه باهم برای کوچ زنبور عسل می رفتیم. کندوها را از لواسان به گرمابدر و بالعکس می بردیم.
کندوها که جاگیر می شد، در کندو را باز می کردیم. وقتی زنبورها از کندو بیرون می آمدند، می گفتم:( کمال باید خیز سه ثانیه بری.)
بزرگ تر که شد، بین شوخی هایش می گفت:( جلیل جان، اولین معلم نظامی من شما بودی.)
بخشی از کتاب چمروش 🌸
⭕معلم قرآن سبو کوچک
«مسجد سبو کوچک» همان مکانی که در دروان کودکی شهید کمال شیرخانی محلی برای تعلیم و تربیت او بود، در سالهای پایانی عمر شریفش به محفلی برای آموزش قرآن به کودکان و نوجوانان از سوی شهید تبدیل شده بود. هرچند به خاطر مسائل کاری و مأموریتهایی که پیش میآمد شهید شیرخانی وقت کمی برای حضور در خانه داشت، ولی از فرصتهای پیش آمده به نحو احسن استفاده میبرد و با جمع کردن بچههای 7- 6 ساله به آنها قرآن آموزش میداد.
⭕ کمال به خاطر درجه و موقعیتی که داشت، می توانست اصلا به منطقه درگیری وارد نشود، اما همیشه می گفت:( من نگاه نمی کنم که چه چیزی در شان منه؟ من نگاه می کنم چه کاری روی زمین مونده و باید انجام بشه، همون کار انجام میدم.)
همین اخلاق باعث شده بود که وارد درگیری شود و به عنوان سوغات با خودش چند ترکش ریز بیاورد.
#بخشی_از_کتاب_چمروش
#شهید_کمال_شیرخانی
#سالروز_شهادت
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
#معرفی_کتاب_شهدایی
« #چمروش » نام پهپادی است که #شهید_شیرخانی در تمامی مراحل طراحی، ساخت و پرواز این پرنده حضور داشتند.
این پهپاد برای نخستین بار توسط این شهید عزیز که اولین استاد خلبان پهپاد ایران است در آسمان به پرواز در آمد.
#سالروز_شهادت
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
شهید کمال شیر خانی دارای دو فرزند است. فاطمه و محمد حسین❤️
محمد حسین خیلی به پدرشون وابسطه بود .
سال ۱۳۹۳ تصویری از محمدحسین در آغوش حضرت آقا منتشر شد، خاطرات آن دیدار را زنده میکنید؟
اطلاع دادند که به یک دیدار خصوصی با حضرت آقا دعوت شدهایم. ذوق و شوق بسیاری وجودم را فرا گرفت. دیدار آقا آن هم از نزدیک رویایی بود که در خواب هم تصور آن را نمیکردم. به همراه پدر و مادر آقا کمال و بچهها به دیدار آقا شتافتیم. چند دقیقه منتظر ماندیم تا حضرت آقا وارد اتاق شدند، ناخوداگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. محمدحسین آرام نمیگرفت. دائما میخواست به سوی حضرت آقا برود. میگفت، «میخواهم با آقا حرف بزنم. ایشان را کار دارم!» پاسخ دادم، «مامان، اسممان را که خواندند، میرویم!»، اما او پسر بچهای سه ساله بود و بازیگوش. با کمک مادر کمال او را نگه داشتیم. به محض آنکه نام ما را خواندند، محمدحسین به سوی آقا دوید و در آغوش ایشان آرام گرفت. حضرت آقا با او صحبت میکرد. گریه اجازه نمیداد متوجه اعمال محمدحسین بشوم. پس از مشاهده تصاویر این دیدار، به حقیقتی که محمدحسین بی قرار من را به ساحل آرامش رسانده بود، پی بردم. او در آغوش حضرت آقا به امنیت و آرامشی رسید که هنوز میگوید، «مامان دوست دارم باز آقا را در آغوش بگیرم. کی به دیدارشان دعوت میشویم؟»
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
۱۴ تیرماه #سالروز_شهادت
#سردار_شهید_علی_اکبر_اسفندیاری
گرامی باد. ⚘
فرزند فرج الله
تولد: ۱۳۴۰/۰۶/۱۱ شهر سریش آباد استان کردستان.
تاریخ و محل شهادت: ۱۳۶۵/۰۴/۱۴عملیات کربلای۱ مهران.
نحوه شهادت: اصابت موشک به خودرو حین عملیات
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani
#خاطرات_شهدا
✅خاطره ای از شهید علی اکبر اسفندیاری (معروف به علی کا) (کا،کاکا یا کاکه در منطقه کردستان به معنای برادر" میباشد).
اواخر اسفند ماه سال ۶۲ بود، تب و تاب پاتکهای #عملیات_خیبر ( فتح جزایر مجنون) تازه فروکش کرده بود ، درگیری در خط پدافندی با آتش طرفین کمتر از پاتک نبود، نیروهای عمل کننده به پشت خط آمده بودند برای استراحت و ریکاوری، آخه فعالیت شهید علی در عملیات خیبر تحت عنوان فرمانده ادوات لشکر ۲۷ محمد رسول ا...( ص) استان تهران واقعا ستودنی بود، بنه گردان ما در منطقه عمومی جُفیر در مجاورت جهاد خوزستان بود ، #ادوات-لشکر-۲۷ هم در سه راهی الفتح اردوگاه زده بود ( حدود ۲ کلیومتر در سمت راست گردان ما)
✅ باران زیادی باریدن گرفت موقعیت ما با تمام تشکیلات زیر آب رفت گردان ادوات در محاصره آب بود.
یه روز عصر بعداز نهار به موقعیت گردان #ادوات_لشکر_۲۷ برای دیدن علی رفتم بعد از عملیات هیچ اطلاعی ازش نداشتم که شهید شده یا زخمیه ، رفتم موقعیتشون رو پیدا کردم نزدیک نماز مغرب بود، پُرسان پُرسان سنگر علی را پیدا کردم رفتم داخل ، از حاج آقای پیرمردی که اهل تهران و یار غار علی بود سراغ علی را گرفتم ، گفت بفرما بشین الان پیداش میشه.
✅ شام خوردیم (نان پنیر و کنسرو لوبیا) علی هنوز نیومده بود ، گفتم شاید پیر مرد نمیخواد بگه علی طوریش شده، بیرون رفتم ، تاریکی شب در محوطه دور میزدم که دیدم #سنگرها همه پر از آب شده علی به کمک بچه ها رفته یکی یکی سنگرها را با نایلون ایزوله میکنن تا شاید از نفوذ بیشتر آب جلو گیری کنه، اومدیم سنگر فرماندهی که وضعیت خوبی از سایر سنگرها از نظر آب گرفتگی نداشت، داشتیم چای میخوردیم( با لیوانهای قرمز رنگ پلاستیکی معروف) ، که صدای نگهبان اومد : برادر اسفندیاری دو سه نفر پاسدار اومدن با شما کار دارن! علی گفت بگو بیان داخل، وقتی داخل شدن دیدم سه نفر از پاسداران همشهری هستن، گفتن علی خیلی وقته مرخصی نیومده، اومدیم براش مرخصی بگیریم. این بندگان خدا اومده بودن وساطت کنن برای علی مرخصی بگیرن، چون علی به شوخی میگفت مرخصی نمیدن!!!
✅ هر از گاهی نیروهای گردان میومدن درخواستی از علی داشتن: وسایل برای تجهیز سنگر، لباس، مرخصی و....، در این اثنا یکی از همشهریان پاسدار گفت ما اومدیم برای تو مرخصی بگیریم از این طرف نیروهای گردان میان از تو در خواست مرخصی میکنن جریان چیه؟ شما چکاره ای اینجا؟
علی گفت نه اینا شوخی میکنن سر به سرم میزارن من کاره ای نیستم.
اخلاص،تواضع و افتادگی و فروتنی علی رو نشون میداد با وصف اینکه ایشون از فرماندهان #لشگر-۲۷ بود اما اصلا به روی خودش نمیاورد.
روحش شاد و راه خونینش پر رهرو باد.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
راوی: رزمنده ی بسیجی حاج عباس حیدری
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇
@ravianerohani