"زن تاجری که همیشه برندست"
و شاید تو همون مروارید ارزشمند کف اقیانوسی که غواص های زیادی برای رسیدن بهش تلاش میکنن. ثروت، ثروت و ثروت این همه ی چیزیه که اون زن بهش فکر میکنه، پشت همه ی لبخند ها اون یه جادوگر قدرتمنده. کسی که نفوذش بین دربار و تجارت خونه های سراسر کشور مشهوره، زنی که مردان زیادی اون رو برای شخصیت مستقلش ستایش میکنن، ولی به هر حال اون باید مراقب افرادی که برای حمله به سمتش هجوم میبرن باشه! حتی اگه اون افراد عضوی از قلب و وجود پر مهر اون باشن. و شاید اگه اون هیچ وقت نقاب چهره ی شریک زندگیش رو نمیدید دست به خفه کردن پسر چند روزه ی عزیزش نمیزد. به هر حال زندگی که همیشه پایان خوشی نداره.
برای: @Oneheartt عزیز
"پرنسس اروم کشور بی سر و صدایی که زندگیش رو نجات داد"
به عنوان دختر مهربون پادشاه همیشه قرار نیست برنده باشی، گاهی وقتا دلایل زیادی برای شکست وجود داره. شاید اون هم پشیمونی های زیادی داشت که مثل بختک گریبان گیر وجودش میشد. اگه هیچ وقت سعی نمیکرد زن قدرتمندی باشه و مثل مادران نسل قبل از خودش فقط مثل یک جنس ضعیف جامعه و'زن' سکوت میکرد خوشحال تر بود. و شاید تمام پشیمونی های زندگیش توی اغوش اون روح گمشده بود! حتی اگه دیگه نتونه کتاب های فانتزی مورد علاقش رو برای برادر کوچکش بخونه، اون دیگه پشیمون نبود. حالا به سیاهی رو به روش خیره شده و کنار جسد برادرش به صدای روح خسته ی سرگردون هنگام خوندن کتاب مورد علاقش گوش میده. درسته که اون بازنده ی جنگ فیزیکی بین خودشون و کشور همسایه بود ولی همیشه اون برنده ی بهترین زندگی میشد.
برای: https://eitaa.com/inkerbell عزیز
"قلب بخشنده ای که مادر ماجراست"
و تو همون پری مهربونِ قصه ای که وجودش رو برای اطرافیانش میزاره. هرگز توی دنیا زنی مثل اون پیدا نمیشه، اغوش گرمی که برای همه تا به ابد باز نگه داشته میشه حتی اگه پشت سرش هزاران کوله از غم باشه. ولی بخش زیبای زندگی اون فقط به این قسمتش خلاصه نمیشه! اون روزهاش رو با گذروندن وقتش بین بچه های کم سن و سال میگذرونه و شب رو منتظر برگشت مرد میمونه. مردی که موهای سفید اون رو میبوسه و قدردان وجودشه، اونا فراموش میکنن که اون روز چه اتفاقی افتاده. مرد چشماش رو روی همه چیز میبنده و فقط و فقط زن توی آغوشش رو میبینه، زنی که همه ی مردم اون رو به هِستیا، ایزدبانوی یونانی تشبیه میکنن. حتی اگه چشمای خسته ی پرنسس دل تنگ به اون دو خیره شده باشه. زن هیچ وقت نمیفهمه که همسرش چه جور ادمیه.
برای: https://eitaa.com/Royadarjangal عزیز
"تمام هستی مربوط به افرینندست"
و تمام دنیا رو که بگردی همشون برمیگردن به خالق، یعنی تو. و اون ذهن شلوغ روز ها به کار گرفته میشه تا زندگی ها جریان پیدا کنن. مثل خدایی که افریده تا افریده بشه! دختری که سال هاست کنار رودخونه ی خشک نشسته و منتظر با تموم شدن زندگی هر کدوم از شخصیت هاش قطره ای به این رود اضافه بشه.حتی اگه هیچ کس اون رو به یاد نیاره ادامه میده تا روزی که مردم بتونن اوای وجود اون رو بشنون، و شاید بین این مردم بتونه محبوش رو هم پیدا کنه.
برای: @Anansaf عزیز
"فقط کافیه بخوای تا اون حاضر بشه"
و تو بین تمام قلب های شکسته ی ماجرا میگردی تا بتونی خودت رو پیدا کنی. اون سال هاست که به فراموشی سپرده شده، همراه جنگ ها و صلح ها. اون مدت ها بین مردم زندگی کرده ولی دیده نشده، و اگه بخواد تنها قسمت باقی مونده از قلبش رو به کسی بده اون رو تقدیم پرنسس کشور نابود شده میکنه. حتی اگه بار ها و بار ها مجبور بشه زندگی کنه، اون راز ها رو با خودش دفن کرده. و پرنسس دنبالشه تا بتونه روحی رو که سرگردان به دنبال رهایی میگرده پیدا کنه. و اون از همه چیز خبر داره، از خیانت هایی که صورت گرفته و عشق های نافرجامی که تا به ابد مردن و خستگی های تن شخصیت هایی که توی دنیای دیگه خوشحالن.
برای:https://eitaa.com/CORPA_BALAM عزیز
"صدا ها میتونن گذشته رو توی خودشون حفظ کنن"
و تمام ماجرا بر میگرده به سمت تو. ویالونی که لمس میشه تا زمانی که شکسته بشه، و قدم هایی که برداشته میشه تا وجود اون رو اروم کنه. مینوازه و مینوازه تا بتونه بین صدا ها خودش رو همراه زندگیش پیدا کنه، و فراموش کنه زمانی رو که اونا بهش حمله کردن و بهش گفتن شکست بخوره. و حالا که مقصر حامی زندگیش بود اون نمیتونست با ویالون اینقدر توی سر اون سرباز بکوبه تا کف زمین با خون نقاشی بشه ولی این کار و کرد. و حالا اون روز هاست که ترسیده توی وجودش گم شده. اینقدر نواخته که فراموش کرده، خاطراتش رو همراه اون دزد قدیمی. و تمام گذشته ای که مربوط به نقاشی های خراب روی زمین توسط دختر روسی میشه.
برای: https://eitaa.com/joinchat/1563361738C33f5189103 عزیز
"ملکه ای که با خشونت پیش رفت"
اسم و مقررات مجللی که از بچگی باهاش گره خورده بودی و زندگیتو پشتش پنهان کرده بودی. دختر نوجوونی که بعد از به قتل رسیدن ملکه ی قبلی جای اون رو گرفت، در حالی که میتونست غم توی چشمای خواهر بزرگش رو ببینه با لبخند تاج پر زرق و برق رو روی سرش میزاره. شاید بهترین تصمیم برای دنیای پوسیده ی خودش، و خانواده ی از هم پاشیدش باشه. به هر حال اون دختر همیشه مشکلات رو روی دوشش حمل میکرد، پس فعلا مهم نبود چند نفر راز قدیمی اون رو میدونستن! اگه قرار باشه مشکلی برای خواهرش پیش بیاد اون همه رو از سر راه بر میداره تا بهترین زندگی رو به خودش و خانوادش هدیه بده.
برای: https://eitaa.com/secretgardenn عزیز
خب واقعا میخواستم خیلی بیشتر وارد جزئیات بشم و درکش راحت تره باشه اما دیگه نمیخواستم خسته کننده بشه، به هر حال خیلی خودم اینا رو دوست دارم و یه چیز مهم که واقعا از روی هیچ قصدی اینا رو ننوشتم یعنی اولش اومدم شخصیت ها رو نوشتم(برای مریمم فرستادم) بعد اومدم همشون رو نوشتم و اخرشم با چک کردن دیلی ها با توجه به حسی که هر کدوم میدادن گذاشتم پس واقعا اگه به هم مرتبطین هیچ نوع قصدی نداره و اینکه به نظرم بهتره همشون رو بخونین چون یه جورایی همه شون به هم وصلن و خب سرگرمی جالبی میشه و اره دیگه به هر حال من نویسنده نیستم پس ایراداشو ببخشید و امیدوارم خوشتون بیاد دیگه همین😭❤
این پیام رو فور کنید و لینکتون رو اینجا بزارین + عکس از اعضای بدنتون(چشم، لب، بینی ، دست و.. ) بدین تا نقاشیش رو بکشم.