"فقط کافیه بخوای تا اون حاضر بشه"
و تو بین تمام قلب های شکسته ی ماجرا میگردی تا بتونی خودت رو پیدا کنی. اون سال هاست که به فراموشی سپرده شده، همراه جنگ ها و صلح ها. اون مدت ها بین مردم زندگی کرده ولی دیده نشده، و اگه بخواد تنها قسمت باقی مونده از قلبش رو به کسی بده اون رو تقدیم پرنسس کشور نابود شده میکنه. حتی اگه بار ها و بار ها مجبور بشه زندگی کنه، اون راز ها رو با خودش دفن کرده. و پرنسس دنبالشه تا بتونه روحی رو که سرگردان به دنبال رهایی میگرده پیدا کنه. و اون از همه چیز خبر داره، از خیانت هایی که صورت گرفته و عشق های نافرجامی که تا به ابد مردن و خستگی های تن شخصیت هایی که توی دنیای دیگه خوشحالن.
برای:https://eitaa.com/CORPA_BALAM عزیز
"صدا ها میتونن گذشته رو توی خودشون حفظ کنن"
و تمام ماجرا بر میگرده به سمت تو. ویالونی که لمس میشه تا زمانی که شکسته بشه، و قدم هایی که برداشته میشه تا وجود اون رو اروم کنه. مینوازه و مینوازه تا بتونه بین صدا ها خودش رو همراه زندگیش پیدا کنه، و فراموش کنه زمانی رو که اونا بهش حمله کردن و بهش گفتن شکست بخوره. و حالا که مقصر حامی زندگیش بود اون نمیتونست با ویالون اینقدر توی سر اون سرباز بکوبه تا کف زمین با خون نقاشی بشه ولی این کار و کرد. و حالا اون روز هاست که ترسیده توی وجودش گم شده. اینقدر نواخته که فراموش کرده، خاطراتش رو همراه اون دزد قدیمی. و تمام گذشته ای که مربوط به نقاشی های خراب روی زمین توسط دختر روسی میشه.
برای: https://eitaa.com/joinchat/1563361738C33f5189103 عزیز
"ملکه ای که با خشونت پیش رفت"
اسم و مقررات مجللی که از بچگی باهاش گره خورده بودی و زندگیتو پشتش پنهان کرده بودی. دختر نوجوونی که بعد از به قتل رسیدن ملکه ی قبلی جای اون رو گرفت، در حالی که میتونست غم توی چشمای خواهر بزرگش رو ببینه با لبخند تاج پر زرق و برق رو روی سرش میزاره. شاید بهترین تصمیم برای دنیای پوسیده ی خودش، و خانواده ی از هم پاشیدش باشه. به هر حال اون دختر همیشه مشکلات رو روی دوشش حمل میکرد، پس فعلا مهم نبود چند نفر راز قدیمی اون رو میدونستن! اگه قرار باشه مشکلی برای خواهرش پیش بیاد اون همه رو از سر راه بر میداره تا بهترین زندگی رو به خودش و خانوادش هدیه بده.
برای: https://eitaa.com/secretgardenn عزیز
خب واقعا میخواستم خیلی بیشتر وارد جزئیات بشم و درکش راحت تره باشه اما دیگه نمیخواستم خسته کننده بشه، به هر حال خیلی خودم اینا رو دوست دارم و یه چیز مهم که واقعا از روی هیچ قصدی اینا رو ننوشتم یعنی اولش اومدم شخصیت ها رو نوشتم(برای مریمم فرستادم) بعد اومدم همشون رو نوشتم و اخرشم با چک کردن دیلی ها با توجه به حسی که هر کدوم میدادن گذاشتم پس واقعا اگه به هم مرتبطین هیچ نوع قصدی نداره و اینکه به نظرم بهتره همشون رو بخونین چون یه جورایی همه شون به هم وصلن و خب سرگرمی جالبی میشه و اره دیگه به هر حال من نویسنده نیستم پس ایراداشو ببخشید و امیدوارم خوشتون بیاد دیگه همین😭❤
این پیام رو فور کنید و لینکتون رو اینجا بزارین + عکس از اعضای بدنتون(چشم، لب، بینی ، دست و.. ) بدین تا نقاشیش رو بکشم.
سلام،
این پیام رو فوروارد کنید توی چنلتون و لینکتون رو اینجا بزارین تا با توجه به وایبتون بگم وارد چه جور رابطه ای میشین و یه عکس بهتون مطابق با اون متن تقدیم کنم.
ظرفیتی نداره و هر زمانی که فکر کنم دیگه کسی ادامه نمیده تموم میکنم و براتون می زارمشون.
امیدوارم این یکی دیگه استقبال بشه😭🤍-
دیگه کافیه
اولین بار اونو توی کنسرت دیدی وقتی که از روی متن در حال همخوانی کردن با اهنگ بود پس ازش عکس گرفتی تا به دوستت بگی غیر از تو هم کسایی هستن که تنهایی به کنسرت برن در حالی که هیج آشنایی با خواننده ندارن. ولی متاسفانه نتونستی به خوبی این کار رو مخفیانه انجام بدی چون چراغ گوشیت روشن شد و مستقیم به صورت اون فرد محترم بر خورد کرد و باعث شد بهت نگاه کنه. پس شما با داستان بامزه ای با هم آشنا شدین . اما هیچ کدوم جرعت ابراز نداشتین پس تو به عنوان فردی که از جهاتی شروع کننده ی ارتباطتون بود بهش گفتی که میتونین آینده ی خوبی داشته باشین . و مثل همیشه حق با تو بود شما دو نفر کاملا برای هم ساخته شده بودین. شاید زمانی اونقدری پیر بشین که گوشاتون نتونه بشنوه و چشماتون نتونه ببینه، ولی هنوز میتونین کنار هم بشینین و فقط سکوت کنین.
برای : سبز قهوه ای عزیز
شما همو ندیدین، در واقع همو احساس کردین درست زمانی که درگیر درد و مشکلات خودتون بودین. هر کدوم گذشته و زندگی خودتونو داشتین بدون هیچ ارتباطی با هم، ولی یه نقطه ی مشترک بزرگ بینتون تلاش برای فراموش کردن همدیگه بود. تو تلاش میکردی بخوابی و به این فکر نکنی که اگه دوباره برگردی به اون کوچه میتونی ببینیش یا نه و اون به این فکر میکرد که فردا بلاخره دست از تعقیب کردنت برداره و با ترسش کنار بیاد تا بتونه باهات صحبت کنه. پس تو یه روز صبح پا شدی و به سمت اون کوچه رفتی ، رو به روش ایستادی و ازش خواستی دنبال کردنت رو تموم کنه ولی اون با لبخند عجیبی بهت گفت که نمیخواد. پس تو هم تسلیم شدی. شما دو نفر تونستین به هم کمک کنین تا معنای زندگی سخت و دردناک واقعی برای لحظاتی از بین بره.
برای:@scooby عزیز
شما از بچگی همدیگه رو میشناختین، اون همیشه ازت حمایت میکرد و مثل یه همراه کنارت بود چه زمانی که خوشحال بودی چه غمگین. با اینکه هر چقدر بزرگ تر شدین دغدغه هاتون بیشتر و زندگیتون متفاوت تر شد هیچ مشکلی باعث نشد به این فکر کنین فعلا نمیخواین همدیگر رو درگیر مشکلات اضافی کنین . پس شما دو نفر میتونستین به بچه هاتون بگین با هم بزرگ و بالغ و عاقل شدین و زندگی ایده آلتون رو تشکیل دادین.
برای: @idbhar عزیز