eitaa logo
ریحانه ی بهشتی
172 دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
29 فایل
مقصد ما خداست با ما همسفر شو💫 💞اینجا محفلی است با محتوای معنوی و دینی و هنری و مسائل شرعی و اعتقادی و...💞 💐با ریحانه ی بهشتی، بهشتی شو💐 🌱کانال دیگمون: @tahavvol_yaftegan_behshti 🌾کپی مطالب کانال ریحانه ی بهشتی با ذکر منبع مجاز است.🌾
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔 استوری💫 🔥تو حرارت همه جا سوخت چشم تار بچه ها سوخت😭 🥀زندگی مرتضی (ع) سوخت •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈• @reyhaneye_behshti •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕯 🖤زندگی به سبک یاس نبوی •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈• @reyhaneye_behshti •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ریحانه ی بهشتی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂 4⃣1⃣قسمت چهاردهم🌼 💠 بدن بی‌ سر مردان در هر گوشه رها شده و دختران و زنان جو
📖🍂 5⃣1⃣قسمت پانزدهم🌼 💠 در انتظار آغاز عملیات ۱۵ روز گذشت و خبری جز خمپاره‌ های داعش نبود که هر از گاهی اطراف شهر را میکوبیدند. خانه و باغ عمو نزدیک به خطوط درگیری شمال شهر بود و رگبار گلوله ‌های داعش را به ‌وضوح می‌ شنیدیم. دیگر حیدر هم کمتر تماس میگرفت که درگیر آموزش‌ های نظامی برای مبارزه بود و من تنها با رؤیای شکستن محاصره و دیدار دوباره ‌اش دلخوش بودم. 💠 تا اولین افطار ماه رمضان چند دقیقه بیشتر نمانده بود و وقتی خواستم چای دم کنم دیدم دیگر آب زیادی در دبه کنار آشپزخانه نمانده است. تأسیسات آب آمرلی در سلیمان ‌بیک بود و از روزی که داعش این منطقه را اشغال کرد، در لوله‌ ها نفت و روغن ریخت تا آب را به روی مردم آمرلی ببندد. در این چند روز همه ذخیره آب خانه همین چند دبه بود و حالا به اندازه یک لیوان آب باقی مانده بود که دلم نیامد برای چای استفاده کنم. 💠 شرایط سخت محاصره و جیره ‌بندی آب و غذا، شیر حلیه را کم کرده و برای سیر کردن یوسف مجبور بود شیر خشک درست کند. باید برای افطار به نان و شیره توت قناعت میکردم و آب را برای طفل شیر خواره خانه نگه میداشتم که کتری را سر جایش گذاشتم و ساکت از آشپزخانه بیرون آمدم. اما با این آب هم نهایتاً میتوانستیم امشب گریه ‌های یوسف را ساکت کنیم و از فردا که دیگر شیر حلیه خشک میشد، باید چه میکردیم؟ 💠 زن‌ عمو هم از ذخیره آب خانه خبر داشت و از نگاه غمگینم حرف دلم را خواند که ساکت سر به زیر انداخت. عمو قرآن میخواند و زیر چشمی حواسش به ما بود که امشب برای چیدن سفره افطار معطل مانده ‌ایم و دیدم اشک از چشمانش روی صفحه قرآن چکید. در گرمای ۴۵ درجه تابستان، زینب از ضعف روزه‌ داری و تشنگی دراز کشیده بود و زهرا با سینی بادش میزد که چند روزی میشد با انفجار دکل‌ های برق، از کولر و پنکه هم خبری نبود. شارژ موبایلم هم رو به اتمام بود و اگر خاموش میشد دیگر از حال حیدرم هم بی ‌خبر می ‌ماندم. 💠 یوسف از شدت گرما بی‌ تاب شده و حلیه نمیتوانست آرامَش کند که خودش هم به گریه افتاد. خوب می‌ فهمیدم گریه حلیه فقط از بی‌ قراری یوسف نیست؛ چهار روز بود عباس به خانه نیامده و در سنگر های شمالی شهر در برابر داعشی ‌ها می ‌جنگید و احتمالاً دلشوره عباس طاقتش را تمام کرده بود. زن‌ عمو اشاره کرد یوسف را به او بدهد تا آرمَش کند و هنوز حلیه از جا بلنده نشده، خانه طوری لرزید که حلیه سر جایش کوبیده شد. 💠 زن ‌عمو نیم ‌خیز شد و زهرا تا پشت پنجره دوید که فریاد عمو میخکوبش کرد: «نرو پشت پنجره! دارن با خمپاره می‌زنند!» کلام عمو تمام نشده، مثل اینکه آسمان به زمین کوبیده شده باشد، همه جا سیاه شد و شیشه‌ های در و پنجره در هم شکست. من همان جا در پاشنه در آشپزخانه زمین خوردم و عمو به سمت دختر ها دوید که خرده‌ های شیشه روی سر و صورت ‌شان پاشیده بود. 💠 زن‌عمو سر جایش خشکش زده بود و حلیه را دیدم که روی یوسف خیمه زده تا آسیبی نبیند. زینب و زهرا از ترس به فرش چسبیده و عمو هر چه میکرد نمیتوانست از پنجره دور شان کند. حلیه از ترس میلرزید، یوسف یک نفس جیغ میکشید و تا خواستم به کمکشان بروم غرّش انفجار بعدی، پرده گوشم را پاره کرد. خمپاره سوم درست در حیاط فرود آمد و از پنجره‌ های بدون شیشه، طوفانی از خاک خانه را پُر کرد. 💠 در تاریکی لحظات نزدیک اذان مغرب، چشمانم جز خاک و خاکستر چیزی نمی دید و تنها گریه‌ های وحشت زده یوسف را می ‌شنیدم. هر دو دستم را کف زمین عصا کردم و به سختی از جا بلند شدم، به چشمانم دست میکشیدم اما حتی با نشستن گرد و خاک در تاریکی اتاقی که چراغی روشن نبود، چیزی نمی ‌دیدم که نجوای نگران عمو را شنیدم: «حالتون خوبه؟». 💠 به گمانم چشمان او هم چیزی نمیدید و با دلواپسی دنبال ما میگشت. روی کابینت دست کشیدم تا گوشی را پیدا کردم و همین که نور انداختم، دیدم زینب و زهرا همان جا پای پنجره در آغوش هم پنهان شده و هنوز از ترس میلرزند. پیش از آنکه نور را سمت زن‌ عمو بگیرم، با لحنی لرزان زمزمه کرد: «من خوبم، ببین حلیه چطوره؟!». 💠 ضجه ‌های یوسف و سکوت محض حلیه در این تاریکی همه را جان به لب کرده بود؛ میترسیدم امانت عباس از دستمان رفته باشد که حتی جرأت نمیکردم نور را سمتش بگیرم. عمو پشت سر هم صدایش میکرد و من در شعاع نور دنبالش میگشتم که خمپاره بعدی در کوچه منفجر شد. وحشت بی‌ خبری از حال حلیه با این انفجار، در و دیوار دلم را در هم کوبید و شیشه جیغم در گلو شکست... ✍🏻نویسنده: فاطمه ولی نژاد 📝ادامه دارد... •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈• @reyhaneye_behshti •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام مادر غمخوارم🖤 من غلامی ز غلامان توام یا زهرا😊 🕊مستمندی به سر خان توام یا زهرا از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم🦋 ❤️خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا 💞السَّلَامُ عَلَيْکَ یا فاطمة الزَّهرا 💞 •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈• @reyhaneye_behshti •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
()✨ 🏴السلام علیک یا بنت رسول الله🏴 امانتـی پیامبر (ص) 🕊 🗣حجت الاسلام پناهیان ▶️پیشنهاد دانلود 🏴 دهه فاطمیه تسلیت باد.🏴 •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈• @reyhaneye_behshti •┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•