#جانم_به_قربانت_یا_زهرا😌
✨فاطمه (س)، ای همسر شیر خدا
دخت نبی، شافع روز جزا💫
🥀یا فاطمه زهرا سلام الله عليها
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
🥀#عکس_پروفایل_فاطمیه
🕊ویژه ی ایام فاطمیه🕊
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
5.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بـه_وقت_دلدادگی💔
استوری💫
🍃بمونی زندگی من ادامه داره
نباشی بی تو خونمون صفا نداره🍂
😢بلایی که سرم آوردن این نامردا
خدا برای هیچ کسی دیگه نیاره🤲
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
🕯#فاطمیه
🖤زندگی به سبک یاس نبوی
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
ریحانه ی بهشتی
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂 7⃣1⃣قسمت هفدهم🌼 💠 ما زنها همچنان گوشه آشپزخانه پنهان شده و دیگر کار مان از
📖#رمان_تنها_میان_داعش🍂
8⃣1⃣قسمت هجدهم🌼
💠 در این قحط آب، چشمانم بی دریغ میبارید و در هوای بهاری حضور حیدرم، لب هایم میخندید و با همین حال بهم ریخته جواب دادم: «گوشی شارژ نداشت الان موتور برق آوردن گوشی رو شارژ کردم».
توجیهم تمام شد و او چیزی نگفت که با دلخوری دلیل آوردم: «تقصیر من نبود!» و او دلش در هوای دیگری میپرید و با بغضی که گلو گیرش شده بود نجوا کرد: «دلم برا صدات تنگ شده، دلم میخواد فقط برام حرف بزنی!» و با ضرب سرانگشت احساس طوری تار دلم را لرزاند که آهنگ آرامشم بهم ریخت.
💠 با هر نفسم تنها هق هق گریه به گوشش میرسید و او همچنان ساکت پای دلم نشسته بود تا آرامم کند.
نمیدانستم چقدر فرصت شکایت دارم که جام ترس و تلخی دیشب را یک جا در جانش پیمانه کردم و تا ساکت نشدم نفهمیدم شبنم اشک روی نفس هایش نم زده است.
💠 قصه غم هایم که تمام شد، نفس بلندی کشید تا راه گلویش از بغض باز شود و عاشقانه نازم را کشید: «نرجس جان! میتونی چند روز دیگه تحمل کنی؟» .
از سکوت سنگین و غمگینم فهمید این صبر تا چه اندازه سخت است که دست دلم را گرفت: «والله یک لحظه از جلو چشمام کنار نمیرید! فکر اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال...» و من از حرارت لحنش فهمیدم کابوس اسارت ما آتشش میزند که دیگر صدایش بالا نیامد، خاکستر نفسش گوشم را پُر کرد و حرف را به جایی دیگر کشید: «دیشب دست به دامن امیر المؤمنین (علیه السلام) شدم، گفتم من بمیرم که جلو چشمت به فاطمه (سلام الله علیها) جسارت کردن! من نرجس و خواهرام رو دست شما امانت میسپرم!».
از توسل و توکل عاشقانهاش تمام ذرات بدنم به لرزه افتاد و دل او در آسمان عشق امیر المؤمنین (علیه السلام) پرواز میکرد: «نرجس! شماها امانت من دست امیر المؤمنین (علیه السلام) هستید، پس از هیچی نترسید! خود آقا مراقبتونه تا من بیام و امانتم رو ازش بگیرم!».
💠 همین عهد حیدری آخرین حرفش بود، خبر داد با شروع عملیات شاید کمتر بتواند تماس بگیرد و با چه حسرتی از هم خداحافظی کردیم.
از اتاق که بیرون آمدم دیدم حیدر با عمو تماس گرفته تا از حال همه با خبر شود، ولی گریه های یوسف اجازه نمیداد صدا به صدا برسد.
حلیه دیگر نفسی برایش نمانده بود که عباس یوسف را در آغوش کشید و به اتاق دیگری برد.
💠 لب های روزه دار عباس از خشکی تَرک خورده و از رنگ پژمرده صورتش پیدا بود دیشب یک قطره آب نخورده، اما میترسیدم این تشنگی یوسف چهار ماهه را تلف کند که دنبالش رفتم و با بی قراری پرسیدم: «پس هلی کوپتر ها کی میان؟».
دور اتاق میچرخید و دیگر نمیدانست یوسف را چطور آرام کند که دوباره پرسیدم: «آب هم میارن؟» از نگاهش نگرانی میبارید، مرتب زیر گلوی یوسف می دمید تا خنکش کند و یک کلمه پاسخ داد: «نمیدونم» و از همین یک کلمه فهمیدم در دلش چه آشوبی شده و شرمنده از اسفندی که بر آتشش پاشیده بودم، از اتاق بیرون آمدم.
💠 حلیه از درماندگی سرش را روی زانو گذاشته و زهرا و زینب خرده شیشه های فاجعه دیشب را از کف فرش جمع میکردند.
من و زن عمو هم حیران حال یوسف شده بودیم که عمو از جا بلند شد و به پاشنه در نرسیده، زنعمو با ناامیدی پرسید: «کجا میری؟».
💠 دمپایی هایش را با بی تعادلی پوشید و دیگر صدایش به سختی شنیده میشد: «بچه داره هلاک میشه، میرم ببینم جایی آب پیدا میشه».
از روز نخست محاصره، خانه ما پناه محله بود و عمو هم میدانست وقتی در این خانه آب تمام شود، خانه های دیگر هم کربلاست اما طاقت گریه های یوسف را هم نداشت که از خانه فرار کرد.
💠 میدانستم عباس هم یوسف را به اتاق برده تا جلوی چشم مادرش پَرپَر نزند، اما شنیدن ضجه های تشنه اش کافی بود تا حال حلیه بهم بریزد که رو به زن عمو با بی قراری ناله زد: «بچه ام داره از دستم میره! چیکار کنم؟» و هنوز جمله اش به آخر نرسیده، غرش شدیدی آسمان شهر را بهم ریخت.
به در و پنجره خانه، شیشه سالمی نمانده و صدا بقدری نزدیک شده بود که چهارچوب فلزی پنجره ها میلرزید.
💠 از ترس حمله دوباره، زینب و زهرا با وحشت از پنجره ها فاصله گرفتند و من دعا میکردم عمو تا خیلی دور نشده برگردد که عباس از اتاق بیرون دوید.
یوسف را با همان حال پریشانش در آغوش حلیه رها کرد و همانطور که بهسرعت به سمت در میرفت، صدا بلند کرد: «هلی کوپتر ها اومدن!».
💠 چشمان بی حال حلیه مثل اینکه دنیا را هدیه گرفته باشد، از شادی درخشید و ما پشت سر عباس بیرون دویدیم.
از روی ایوان دو هلی کوپتر پیدا بود که به زمین مسطح مقابل باغ نزدیک میشدند.
عباس با نگرانی پایین آمدن هلی کوپتر ها را تعقیب میکرد و زیر لب میگفت: «خدا کنه داعش نزنه!»...
✍🏻نویسنده: فاطمه ولی نژاد
📝ادامه دارد...
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•
#کانال #ریحانه #ی #بهشتی
@reyhaneye_behshti
•┈┈••✾❀🌹🍃🌼✿❁••┈┈•