امروز بعد مدت ها چیزایی رو تجربه کردم که تو خاطراتم بود و هی میگفتم کاش تکرار بشه
فقط تفاوتش این بود که بزرگ شده بودیم .
خیلی بزرگ ، اونقدری بزرگ که یکیمون عروس شده و یکیمون داره قدش از منم بلندتر میشه..یکیمون کنکوریه ،یکیمون حاج آقا شده .
بچه هامون بزرگ شدن
نینیامون دیگه حرف میزنن
ومن جریان زندگیو امروز بهتر درک کردم.
رِیوآ.
ریحانه هستم با کمی غم *دروغه درواقع غم هستم باکمی ریحانه :)
دلم نمیخواد به چیزی فک کنم ولی نمیشه
اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا وقائدنا الامام خامنه ای في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجعَلُ فیها مَن ترید
بترسید از این مردمی که زیر بمباران توی خیابان راه رفتن
توی دل تاریکی شب ..
بترسید از مردمی که دلشان خون است اما پشتشان به خدای سید علی گرم است .
وسط ریل قطار راه رفتم ، با دست لباس شستم ،رو بخاری لباس خشک کردم ، تاب آهنی سوار شدم
اینا چیزایی که توی روستا فقط میتونستم ببینم :)))
رِیوآ.
وسط ریل قطار راه رفتم ، با دست لباس شستم ،رو بخاری لباس خشک کردم ، تاب آهنی سوار شدم اینا چیزایی که
همه اینا به اضافی نگرانی و استرس و رفتن بیمارستان اینجا بود