اثر ما روی پاکیِ نسلمون خیلی جالبه.
ثمربخش بودن ما واسه ی انبساطِ
خوبیها، میتونه رسالت نسل های
بعدیمون رو هم تغییر بده.
شنیدین میگن ما سینه به سینه نوکر
بودیم؟! این واقعا درسته...
مثلا من امروز فهمیدم شجره ی شیخ حر
عاملی، با ۳۶ واسطه به حر بن یزید
ریاحی میرسه و آدم به این بزرگی که
کتاب "وسایل الشیعه" رو نوشته از نسل
همین حرِ خودمون بوده...
این نشون میده اگه آدم حسّ رسالت تو
وجودش باشه و بخواد بدیاشو جبران
کنه، خدا نه تنها میبخشدش و اوراق
گناهاش رو با وایتکس میشوره بلکه
حتی ندیده و نتیجه و نبیرهش رو هم
برای بهترکردن جهان، مبعوث میکنه...
من هرچقدرم قالتاق و پلشت و کر و کثیف هم شده باشم بازم میام. بازم شب چهارم محرم ، با آخرین چیکه های نا و رمق، خودمو تا پای درِ روضه ی شما میرسونم. تموم انرژی پتانسیلم رو به انرژی جنبشی تبدیل میکنم تا برسم بهت.
مثل اون سربازِ از هزار ناحیه تیر و ترکش خورده ای که با یه دنیا زخم و گلوله، بدنش رو آروم آروم میخزونه رو زمین. خودش رو روی خاک میکشونه و میاد سمت بیمارستان صحراییِ پشت سنگر و وقتی میرسه به اون پناهگاهی که میدونه نجاتش میدن، همون دم در چشماشو میبنده و بیهوش میشه.
منم همینم. منم فقط جسد نیمه جونم رو با هر دنگ و فنگی میرسونم به خیمه ی عزات و تموم. دیگه مداوای این " مُرده ام آماده ام تا که تو جانم بدهی " به دست شفاخونه ی صحراییِ کربلای خودت.
زخمای من به دست هیشکی درمون نمیشه. زخمای من قدیمیه.دیر خوب میشه. سخت خوب میشه.
بیا و دواگلی بزن به زخمایی که مثل زخمای خودته.
حرّ گناهکارِ update قرن بیست و یکمی توام یا حسین!
جنس بعضی از سختیها از اون مدلش نیست که بتونی سینهتو بدی جلو و با اعتماد به نفس بگی: بابا من از این بدتراشم از سر گذروندم. این که چیزی نیست.
اتفاقا این همون "از این بدتراشه". و تنها چاره ای که داری اینه که کلاهخودتو بذاری سرت و با چنگ و دندون و مدد مرتضی علی و هرچی که میشه بهش تمسک کرد تمسک کنی و ازش بگذری...
همون لحظه ای که پیرهن مشکیت رو که مامانت با سافتلن شسته و بوی لطیف نرمکننده میده رو میپوشی و سوار اتوبوس میشی که بری هیئت.
همون دقیقه ای که به آسمون نگاه میکنی و به برقِ درخشان ماه تو آسمون لبخند میزنی و بهش میگی بذار شب نهم برسه، باهات کلی حرف دارم.
همون لحظه ای که تا یه خیمه میبینی ترمز میزنی و اولین چای شیرین صلواتی امسالت رو میریزی تو نعلبکی و سر میکِشی...
همون دقیقه ای که از هیئت میای بیرون و میبینی دارن قیمه پخش میکنن و اولین نذری امسالت میشه اون مخلوط نارنجی خوش رنگی که همیشه زینت آرای شلهست...
فقط امام حسینه(ع) که میشه
دم به دقیقه صداش کنی و به جای این که
ازش بشنوی :
" ای بابا! بازم سر و کله ی این پیدا شد..."،
ببینی که مهربون میگه:
" بیا! ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم..."
سهیل رضایی میگفت: وقتی تو یک زخمی میبینی، دیگه جهان رو با "چشمات" نمیبینی با اون "زخم" میبینی! و چقدر به نظرم درست گفت...
محبّت قراردادی و خوش اخلاقی های تایمر دار که معمولا بعد از رسیدن به منافع قطع میشه ، جزو لزج ترین و بدطعم ترین احساسات انسانی محسوب میشه.
اگه میخواین آدم خوبی باشین ، محدود نباشید.
همیشه و همه جوره خوب بمونید.
با همه ی دنگ و فنگاش دوستش داریم.
با وجود گرمای بدون تهویه ی هیئت،
با وجود صدای جیغ و داد بغل دستیمون،
با سخنران کسل کننده،
با سوت کشیدن باندای هیئت،
با وجود صدای گرفته ی روضهخون،
با نپختیده بودن لپهیقیمهینذری،
با وجود چاییهای تلخ بعد از روضه،
با وجود رفتار تند خادمای هیئت،
با گم شدن کفشات تو شلوغیا،
با لگد شدن پات و قطع نخاع شدنت
موقع تردد آدما،
با وجود پاره بودن دمپاییهای سرویس بهداشتی،
با وجود نبودن جا پارک،
با وجود هل دادن آدما تو صف خروج،
با همه ی به ظاهر تو ذوق زدنا و
به باطن خاطره شدنای هرسال محرمت...
من به آدمی که حرفامو با دل و جون بشنوه و به خاطر بسپاره وابسته میشم…