همون لحظه ای که پیرهن مشکیت رو که مامانت با سافتلن شسته و بوی لطیف نرمکننده میده رو میپوشی و سوار اتوبوس میشی که بری هیئت.
همون دقیقه ای که به آسمون نگاه میکنی و به برقِ درخشان ماه تو آسمون لبخند میزنی و بهش میگی بذار شب نهم برسه، باهات کلی حرف دارم.
همون لحظه ای که تا یه خیمه میبینی ترمز میزنی و اولین چای شیرین صلواتی امسالت رو میریزی تو نعلبکی و سر میکِشی...
همون دقیقه ای که از هیئت میای بیرون و میبینی دارن قیمه پخش میکنن و اولین نذری امسالت میشه اون مخلوط نارنجی خوش رنگی که همیشه زینت آرای شلهست...
فقط امام حسینه(ع) که میشه
دم به دقیقه صداش کنی و به جای این که
ازش بشنوی :
" ای بابا! بازم سر و کله ی این پیدا شد..."،
ببینی که مهربون میگه:
" بیا! ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم..."
سهیل رضایی میگفت: وقتی تو یک زخمی میبینی، دیگه جهان رو با "چشمات" نمیبینی با اون "زخم" میبینی! و چقدر به نظرم درست گفت...
محبّت قراردادی و خوش اخلاقی های تایمر دار که معمولا بعد از رسیدن به منافع قطع میشه ، جزو لزج ترین و بدطعم ترین احساسات انسانی محسوب میشه.
اگه میخواین آدم خوبی باشین ، محدود نباشید.
همیشه و همه جوره خوب بمونید.
با همه ی دنگ و فنگاش دوستش داریم.
با وجود گرمای بدون تهویه ی هیئت،
با وجود صدای جیغ و داد بغل دستیمون،
با سخنران کسل کننده،
با سوت کشیدن باندای هیئت،
با وجود صدای گرفته ی روضهخون،
با نپختیده بودن لپهیقیمهینذری،
با وجود چاییهای تلخ بعد از روضه،
با وجود رفتار تند خادمای هیئت،
با گم شدن کفشات تو شلوغیا،
با لگد شدن پات و قطع نخاع شدنت
موقع تردد آدما،
با وجود پاره بودن دمپاییهای سرویس بهداشتی،
با وجود نبودن جا پارک،
با وجود هل دادن آدما تو صف خروج،
با همه ی به ظاهر تو ذوق زدنا و
به باطن خاطره شدنای هرسال محرمت...
من به آدمی که حرفامو با دل و جون بشنوه و به خاطر بسپاره وابسته میشم…
دیدی قرص جوشان چجوری تو آب حل میشه و به طرفه العینی دیگه هیچی ازش نمیمونه؟!
حرفای قلمبهشده توی دل منم همینه. من حرفامو به تراپیستمم گفتما! ولی اگه بذارمش تو کولهم و با خودم ببرمش کربلا و به امام حسین بگمش، تازه اون موقعست که دیگه عینهو قرص جوشان محو میشه.
تو یکی از اشعاری که حضرت رباب بعد از شهادت امام حسین براشون سروده، گفته شده:
قد کنتَ لی حَبلاً صَعبا اَلُوذُبه.
"تو چنان کوه محکمی بودی که من بدان پناه می بردم."
داشت میگفت :
«ما اولین گریهمون برای امام حسین، شبِ علی اصغر تو بغل مادرامون بود...»