من به آدمی که حرفامو با دل و جون بشنوه و به خاطر بسپاره وابسته میشم…
دیدی قرص جوشان چجوری تو آب حل میشه و به طرفه العینی دیگه هیچی ازش نمیمونه؟!
حرفای قلمبهشده توی دل منم همینه. من حرفامو به تراپیستمم گفتما! ولی اگه بذارمش تو کولهم و با خودم ببرمش کربلا و به امام حسین بگمش، تازه اون موقعست که دیگه عینهو قرص جوشان محو میشه.
تو یکی از اشعاری که حضرت رباب بعد از شهادت امام حسین براشون سروده، گفته شده:
قد کنتَ لی حَبلاً صَعبا اَلُوذُبه.
"تو چنان کوه محکمی بودی که من بدان پناه می بردم."
داشت میگفت :
«ما اولین گریهمون برای امام حسین، شبِ علی اصغر تو بغل مادرامون بود...»
من نمیدونم مامان بابای ماها چیکار کردن که محبت حسین(ع)ت افتاده تو قلبِ بچههاشون. ولی من نمیتونم تصور کنم که بچههام چیزی از این عشق نفهمن...
پس ای خدای خالقِ امام حسینِ قلبها!
سرنوشت ما رو هم عین مامان باباهامون مقدر کن و بچههایی بهمون بده که اتوماتیک بین کربلا و تموم دنیا، "کربلا" رو انتخاب میکنن...
شب هفتم محرم چی قشنگ تر و دلجُنبونَک تر از این که ایستگاه های صلواتی به جای چای ، شیر پخش میکنن؟
- شب علی اصغر