داشتن کلکسیون خیلی چیز جالب و باحالیه و واقعا مهم نیست چطور کلکسیونی باشه.😭
کفش هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همهی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیهی سبز پتو خواب مرا میروبد.
بوی هجرت میآید:
بالش من پر آواز پر چلچلههاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسهی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره میبینم حوری
ـ دختر بالغ همسایه ـ
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه میخواند.
چیزهایی هم هست، لحظههایی پراوج
(مثلاً شاعرهای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم.
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟
«سهراب سپهری.»
دوست دارم جهانگرد باشم. دلم میخواد همیشه تو راه باشم، کوهها رو بالا برم و جنگلهای قشنگ دنیا رو ببینم. غذای هر کشوری رو بخورم و همه جای زمین رو کشف کنم. وقتی تو ماشینم و باد میخوره به صورتم دلم میخواد انگشتام با باد برقصه.
میخوام صبحها با صدای پرندهها بیدار شم، نه با آلارم گوشی. کولهم رو بردارم و برم سمت جادهای که نمیدونم کجا تموم میشه. شبها زیر آسمون پر از ستاره بشینم و به آدمهایی فکر کنم که تو راه دیدم،کسایی که هیچوقت دوباره نمیبینمشون. هر روز یه تجربه جدید، یه آدم جدید، یه دنیای جدید.
میخوام رد پام رو روی شنهای ساحل بذارم، تو برفهای کوه گم شم و بوی بارون تو جنگلهای بارونی رو نفس بکشم. دلم میخواد از هر گوشه دنیا یه خاطره با خودم بیارم. میخوام جهان گرد باشم تو سفر تجربه کنم.
وای دلم میخواد یه نقشه جیبی از جهان داشته باشم و هرجا که رفتم رو روش با مداد سبز علامت بزنم.