هدایت شده از 流れ星
وقتی یه پرنده میبینید، یکی ممکنه بگه «چهتنها» و یکی ممکنه بگه «چه آزاد»
مخفیگاه شارلوت.
از وقتی تو کتابام خط میکشم و نظراتم رو گوشه کتاب ها مینویسم بیشتر احساس میکنم اون کتاب برای منه و متعلق به من شده و احساسات و نظرات من داخلش مخفی شده.
این که دقیقا همین کتاب رو دوستم داشته باشه و ما چیزای مختلفی رو خط کشیده باشیم خیلی جالبه.😭
مخفیگاه شارلوت.
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
- سیاوش کسرایی
مخفیگاه شارلوت.
باورتون نمیشه چقدر این دو تا آهنگ رو دوست دارم. احساس میکنم وقتی به دنیا اومدم بند نافم رو با همین دو تا موسیقی بریدن. انقدر برام پر از احساسن که هر وقت میشنومشون، از شوق اشکم درمیاد. انقدر دوستشون دارم که نمیتونم بگم. توی ماشین که میشینم، پشت سر هم تکرارشون میکنم و هی میشنوم و میشنوم، که دیگه گوشم صدای هیچ چیز دیگهای رو نشنوه. موقع گوش دادن بهشون به یه گوشه خیره میشم، تنهی درختها و نوک برگ هارو لمس میکنم و فکر میکنم احتمالاً موقع مرگم همین آهنگها پخش بشن، و اگه زندگیم یه تیتراژ پایانی داشته باشه، احتمالاً یکی از این دوتا روش گذاشتن.