eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
37.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش هرجا که رفتیم‌عکس نداشتیم که الآن آیینه دق نمیشدن🙂💔 نخندیدم دیگه از ته دلم من... حتی بعد تو یه بار🥀 ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/romanFms
چقدر قشنگ میگفت: ‌‌ شهادت دلت را بو میکند اگر بوی دنیا بدهد رهایت میکند💔:) غرق‌دنیا‌شده‌را،جام‌شهادت‌ندهند🙂🥀
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 2 «کماکان محمد» _ سلام محمد + سلام اقا، دیشب گفتید امروز زود تر بیام تا درمورد اون موضوع صحبت کنیم.بفرمایید _ درسته،خب بدون مقدمه میرم روی اصل مطلب. راستش محمد من با اقای شهیدی صحبت کردم و تصمیم بر این شد که با اوضاع پیش اومده بهتره یه مدت بادیگارد داشته باشی. تا زمانی که باند دستگیری بشه و پرونده بسته بشه. با حرف اقای عبدی محکم سرمو بالا اوردم جوری که یه لحظه اساس کردم استخونای گردنم شکست + اقا شما خودتون خوب میدونید که من نمیتونم این و قبول کنم. قبلا هم موردی پیش اومده بود و شما این و گفتید اما من قبول نکردم الانم نمیتونم قبول کنم _ محمد اگه خدایی نکرده اتفاقی برای خودت یا اطرافیانت بیفته چی؟ اون وقت میخوای چکار کنی؟ کوتاه بیا و قبول کن. موقته بعد از اتمام پرونده دیگه خبری از بادیگارد نیست. سرم و از شدت شرمندگی پایین انداختمو گفتم. + شرمنده اقا. من هیچ وقت رو حرف شما حرفی نزدمو همیشه گفتم چشم ولی این یکیو نمیتونم قبول کنم. با اجازه بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از طرف اقای عبدی باشم از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق خودم رفتم. روی صندلی نشستم و انگشتان شصتم روی شقیقه هایم گزاشتم و سعی کردم قبل از اومدن بچه ها برای جلسه به خودم استراحتی بدم و این اشفتگی ذهنمو کمتر کنم. کمبود نیرو داشتیم برای همین درخواست داده بودم که نیرو جدیدی وارد گروهمون بشه و امروز قرار بود عضو جدید به گروه ملحق بشه تا بتونیم سریع تر و راحت تر این پرونده رو ببندیم . . بچه ها رسیده بودن و همه توی اتاق من نشسته بودیم و منتظر عضو جدید بودیم که صدای در بلند شد. با بفرماییدی که گفتم، اول اقای عبدی وارد شد که هممون به احترامش بلند شدیم و بعد پشت سرشون یک پسری با قد متوسط و موهای فرفری وارد شد و سلام کرد. بفرماییدی گفتم با اشاره دستم ازشون خواستم روی صندلی بشینن. بعد از نشستن شون رو به اون پسره کردم و ازش خواستم خودش و معرفی کنه. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن: محمد قبول نکرد بادیگارد داشته باشه😶 پ.ن: عضو جدید داریم😌 پ.ن: بنظرتون عضو جدید کیه؟ 😉 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع❌ ~ناشناس👇~ https://daigo.ir/secret/51083563275
درس‌عشق‌وعاشقی‌رانمرهٔ‌کامل‌شدم ، نمره‌کامل‌میشودوقتی‌که‌استادم‌تویی💗"
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
رفته‌بودم‌پیش‌دکترتاکه‌درمانم‌کند ، قصهٔ‌عشق‌مرافهمیدوخودبیمارشد🩺"
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازجویی و تخلیه اطلاعاتی (مصطفی) مأمور برون مرزی سازمان اطلاعات ایران در ترکیه https://eitaa.com/romanFms
-دوستش داری! +نه💔 -دوستش داری ! +نه بابا میگم دوسش ندارم💔 -دوستش داری که فهمیدی کیو میگم با اینکه اسمی ازش نبردم🖤🥀