eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
روزی‌میان‌ِصحن‌نجف‌داد‌میزنم: گشٺم‌نبود‌بهتر‌از‌اینجـا‌،‌نگرد‌نیست💛:)
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
راه‌راگم‌نڪنم‌تابلدِراه‌علـے‌ست اَشــهَدُاَنَ‌علیاًولۍالله‌علـےست؛
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
شاعری شغل شریفی‌ست به شرطی که قلم ، فقط از مدح علی ، شاهِ نجف گوید و بس...
الهی وَطَیِّب بِقَضائِکَ نَفسی خدایا مرا به قضایت دل خوش کن. وقتایی از ته دلم یه چیزی رو میخوام و خدا نمیخواد بتونم بگم راضی‌ام به رضای تو🌱🫀
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس آخر♡ part: 37 «رسول» بعد شوخی با فرشید به میزم برگشتم چون خیلی دوییده بودم ضربان قلبم بالا رفته بود و داشتم اذیت میشدم برای همین کشو میزم و باز کردم بعد از خوردن قرصم مشغول به کار شدم. نیم ساعتی میشد داشتم کار میکردم... نمیدونم چرا قلبم اروم نمی گرفت. شاید علتش اینه که سر ساعت نخوردم. این مدت کارمون شلوغ شده و نمیرسم سر ساعت بخورمش. دیگه دردش امانمو بریده بود. یه قرص دیگه هم برداشتمو خوردم. مجدد مشغول به کار شدم، حالم که خوب نشد هیچ تازه بد تر هم شد. دست از کار کشیدم و به صندلیم تکیه دادم و چشمام و بستم.. چند دقیقه بعد حضور کسی و کنار خودم حس کردم.. چشمامو که باز کردم دیدم فرشید بایه جعبه شیرینی بالای سرم وایساده.. اومدم حرف بزنم که نمیدونم چیشد یهو قلبم تیر کشید و اینقدر شدید بود که نفسم باهاش برگشت.. «فرشید» بالای سر رسول وایساده بودم.. چشماش بسته بود و یکم رنگش پریده بود.. چشماشو که باز کرد قرمز قرمز بود. خواست حرفی بزنه که یهو دستش سمت قلبش رفت و اخی پر از درد گفت. جعبه شیرینی و روی میز گزاشتم و به سمتش رفتم.. _رسول.. رسول.. قرصاتو خوردی؟ +ا.ره _میتوی بیای بریم بهداری +ن.ه.. آییییی هول شده بودم نمیدونستم چکار کنم.. داوود و صدا زدم بره به اقا محمد بگه بیاد. خودمم اروم از روی صندلی اوردمش پایین و روی زمین خوابوندمش و سرش و روی پام گزاشتم و بعد شروع به ماشاژ دادن قفسه سینه اش کردم.... از دونه های درشت عرق روی پیشونیش میشد فهمید حالش خیلی بده. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دیدم دستی که روی قلبش بود اروم از روی بدنش پایین اومد و روی زمین افتاد.. دیگه دست و پا نمیزد و دور خودش نمیچرخید.حالا اروم خوابیده بود.. ترسیدم.. هرچی صداش کردم و هرچی تکونش دادم هیچی به هیچی.. اقا محمد رسید. بعد با کمک داوود، رسول و بلند کردیم و به بهداری بردیم. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ پ.ن:حال بده رسول و...🤭 ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌