eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
237.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خلاصه عملیات دیشب سپاه برای بچه هایی که خواب بودن😂
سلام رفقا خب اول از همه پارتی که دیشب به عنوان پارت هدیه دادم رو میدم دوباره تا اگر کسی ندیده بتونه بخونه و بعد پارت جدید رو ارسال میکنم😉😁
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۵ رسول : بچه ها خداحافظی کردن و رفتن .منم طبق عادت هر شبانه روزم بل
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد: یادم اومد دفعه قبل یکی از بسته های قرصش رو توی میز خودم گذاشتم . سریع به طرف میزم دویدم و قرص رو برداشتم .به طرف رسول که حالا با کمک فرشید و سعید دو زانو روی زمین نشسته بود و دستش روی قلبش بود رفتم .قرص رو توی دهنش گذاشتم و آروم آبی که روی میز بود رو بهش دادم ‌. حالش یکم بهتر شد که سرش رو بالا آورد. رنگش پریده بود و موهاش رو پیشونیش چسبیده بود .همون موقع صدای آقا محمد اومد .یا خدا .فاتحه خودمون رو باید بخونیم😐 محمد: چند دقیقه ای با محسن صحبت کردیم و بعد با هم رفتیم پیش بچه ها .از دور دیدم بچه ها دور میز رسول ایستادن.فکر کردم دارن دوباره با رسول شوخی میکنند اما وقتی دیدم حامد با عجله به طرف میزش رفت و قرص برداشت و فرشید و سعید رسول رو روی زمین نشوندند ترسیدم ‌.این بچه دوباره کار دست خودش داد .😔با سرعت به طرفشون رفتم ‌رسول هنوز نفس نفس میزد و دستش روی قلبش بود .موهاش به پیشونی خیس از عرقش چسبیده بود و رنگش بشدت پریده بود ‌اروم صداش زدم که چشمای به رنگ شب و مشکیش رو باز کرد ‌و مظلومانه نگاهم کرد .با این نوع نگاهش کاری کرد که دیگه نتونم دعواش کنم که چرا مراقب خودش نیست. آروم بلندش کردم و با اشاره به حامد گفتم بیاد .با هم به طرف نماز خونه بردیمش.نمیتونست درست راه بره و یه جورایی ما داشتیم با خودمون می کشوندیمش .بی جون و بی حال کنار نماز خونه نشست و سرش رو به دیوار تکیه داد . همه کنارش نشستیم .آروم صداش زدم :رسول . رسول: چشمام رو باز کردم .تازه متوجه شدم که آقا محسن و بچه ها اومدن اینجا .لبخند محوی زدم .درد قلبم بهتر شده بود اما هنوز یکدفعه تیر میکشه. آروم صاف نشستم و گفتم: سلام آقا محسن ‌.سلام بچه ها 🙂 محسن: سلام رسول جان .حالت خوبه؟ رسول :ممنون آقا خوبم. کیان: تو که دوباره ما رو نصف عمر کردی پسر😐 رسول: این که کارمه کیان جان😁 کیان:که کارته؟ بچه ها که بهت گفتن دست بزنم خیلی خوبه🤨 رسول: آقا محمد ببین میخواد منو بزنه🥺😁 کیان: آقا محسن ببین رفته داره دروغ میگه 😂 محمد:شما ها دوباره شروع کردید؟؟ آقا رسول من که برای شما دارم ‌. دلیل اون حالت رو هم باید بگی🤨 اقا کیان از شما بعید بود پسر. از رسول توقع داشتم ولی از تو نه😑 رسول: وا آقا محمد .دوباره شروع کردید؟ خب برادر من میخوای ضایع کنی لااقل قبلش یه خبر بده امادگی داشته باشیم😐 محسن:این یکی رو با رسول موافقم محمد😂 محمد: آقا رسول میخوام ضایع کنم . حالا خبر داری دیگه پس آمادگی داشته باش .😁 حامد: اول تو بگو ببینم دوباره چرا حالت بد شد ؟؟ محمد: دوباره؟🤨کی مگه حالت بد شده بود ؟؟ رسول: چ..چی؟؟هیچی آقا. حامد داره الکی میگه 😐 محمد: به هر حال که من میفهمم آقا رسول .ولی بدون دارم برات داداش. رسول: آقا محمد تو روز روشن مامور امنیتی رو تهدید میکنی؟؟😐😂 محمد: محسن جان من کسی رو تهدید کردم؟؟😁 محسن: نه داداش تهدید کجا بود 😂 محمد: کافیه حالا .بلند بشید بریم پرونده رو براتون توضیح بدم ‌البته حامد و داوود شما ها میمونید همینجا پیش رسول تا یکم استراحت کنه و نمیزارید پاشو از نماز خونه بیرون بزاره ‌منم میرم پرونده رو توضیح میدم . حامد و داوود : چشم آقا. رسول: ولی آقا من نیا محمد: رسول حرف نزن .استراحت میکنی تا یکم بهتر بشی .فهمیدی؟؟ رسول: بله آقا 😐 محمد: محسن ،بچه ها بریم تا من پرونده رو براتون توضیح بدم🙂 بچه‌ها: چشم . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.با شما رفقا 🙃❤️ https://eitaa.com/romanFms
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ محسن: محمد پرونده رو توضیح داد .پرونده پیچیده ای به نظر میرسید .بچه ها که رفتن ‌من و محمد هم نشستیم و یکم صحبت کردیم . فرشید: با بچه ها رفتیم توی نماز خونه.از دور هم صدای رسول میومد ‌با شنیدن صحبت هاش لبخند روی لبمون آورد ‌.داخل شدیم و به سمتش رفتیم . رسول: حامد تو رو جان هر کی دوست داری بزار برم .داوود تو یه چیز بگو 😫 داوود : من خودم دارم میگم تو حق نداری بری بعد الان میگی به حامد یه چیز بگم😐 حامد:رسول تو واقعا نفهمی یا خودتو زدی به دیوانه بودن؟ تو حالیت نمیشه همه ی اینا به خاطر حال خودته؟😠 رسول: میفهمم ولی اینجوری احساس میکنم سر بار شدم ‌.برای همینه که نمیخواستم ...😔 به هر حال من نمیخوام هی نگرانم باشید .این باعث میشه که احساس کنم آدم اضافی ای هستم و نمیتونم کاری بکنم 💔 کیان: به سمت رسول قدم برداشتیم و کنارش نشستیم. داوود و حامد هم نشستن .داوود رو به رسول گفت . داوود : رسول این چه حرفیه که میزنی؟تو هنوز نفهمیدی برای ما عزیزی؟تو هنوز نفهمیدی برامون برادری ؟ما برای برادرمون نگران هستیم .همین. رسول: میدونم اما ... به هر حال بزارید برم دیگه. خواهش میکنم .به خدا اینجا باشم حالم بدتر میشه😩 حامد: برو . رسول: واقعا؟ حامد: برو ولی اگر توبیخ شدی یا محمد فهمید تقصیر خودته و همه چیز رو گردن میگیری. حله؟ رسول: حله رسول: سریع بلند شدم و دویدم .از کنار بچه ها رد شدم و زود کفش هام رو پوشیدم .صدای خنده ی بچه ها به گوشم میخورد اما من سریع به طرف میزم رفتم و پریدم رو صندلی .تکیه دادم به صندلی .آخیش هیچی مثل صندلی خود آدم نمیشه 🙂 .................... با درد گردنم به خودم اومدم .نگاهم به ساعت خورد .یا خدا .من دو ساعته دارم کار میکنم و گردنم پایینه؟واقعا عجیبه تا الان گردنم نشکسته😐 عینکم رو در آوردم و روی میز گذاشتم . دستی به چشمام کشیدم و گردنم رو تکون دادم.اخیش .سرم رو به طرف میز بچه ها چرخوندم .با دیدنشون که هر کدوم مشغول بودن لبخند روی لبم اومد .نگاهم به یه لیوان چایی که کنارش شکلات بود افتاد .دستم رو به طرفش بردم .یخ بود .حالا یادم اومد .اون موقع که حالم بد بود متوجه شدم اولش کیان این رو اینجا گذاشته بود .سرم رو به طرف میز کیان چرخوندم. داشت توی برگه چیز می نوشت. آروم بلند شدم و به طرف میزش رفتم .به میزش که رسیدم دیدم اصلا هواسش به وجود من نیست😂دستم رو روی شونه اش گذاشتم که ترسیده دو متر پرید بالا 😁با چهره رنگ پریده و ترسیده سرش رو به طرفم چرخوند . با دیدنم اولش نفس عمیقی ‌کشید و بعدش با عصبانیت بهم نگاه کرد .آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو به نشانه تسلیم بالا آوردم و آروم آروم به عقب قدم برداشتم و در همون حالت گفتم: ببخشید .میخواستم بابت چایی تشکر کنم . کیان: رسول ،رسول ،رسول آخه من چی به تو بگم بشر .خوشت میاد آدم رو سکته بدی؟اولش که به خاطر حال تو سکته کردم حالا هم که به خاطر کار تو 😐😩 رسول: خب میخواستی سکته نکنی .مگه من گفتم😐😁 کیان: رسول شوخی میکنی؟الان وقت شوخیه اخه؟😐 من میدونم . رسول: چی میدونی؟ کیان: من خیلی عمر نمیکنم.با وجود تو من تا آخر این پرونده زنده نمیمونم.من رفتنی ام .اخ مادر کجایی که قراره پسر دست گلت تا چند وقت دیگه بمیره😫😩 رسول: باشه فقط یه سوال کیان: چی؟ رسول: پسر دست گل ؟تو و دست گل اصلا نمیشه شما دوتا رو باهم تصور کرد .گل به اون خوشگلی و بعد تو😐😁😐😁 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.از ترس دو متر پرید هوا😂 پ.ن.پسر دست گلت میمیره😁 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
شخصیت افراد منفی رمان 😁😉
شخصیت اقا مهدی برادر رسول😁😉
اینم شخصیت های رمانمون😉❤️
رفقا نظرتون رو در مورد شخصیت ها هم بدید😉
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا