eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.8هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز روز تولد حضرت آقاس اینم سه تا کلیپ با تصاویر فوق العاده به این مناسبت😍😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داریم میرسیم خرم آباد❤️
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزدیک خرم آباد اون اخر فیلم که قطع کردم درخت شکوفه وسط اتوبان
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۱۲ رسول: با کمک حامد و کیان رفتیم بیرون. با کلی اسرار و خواهش و گف
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ (صبح ساعت ۶) حامد: خیره شدم به رسول .رنگش یکم پریده بود .چشماش سرخ سرخ بود .از دیشب هم شیفت بود و نتونست بخوابه .البته منم شیفت بودم اما رسول پریشب هم شیفت بود و اصلا نتونسته بخوابه .مشخص بود دیگه چشماش باز نمیشه از شدت خستگی .بلند شدم و رفتم به سمتش .دستم رو روی شونش گذاشتم که به طرفم چرخید .رو بهش گفتم: رسول بلند شو برو نماز خونه یکم بخواب . لااقل نیم ساعت بخواب که محمد اومد اینجوری نباشی . رسول: آخه کارا مونده. حامد: من انجامشون میدم .برو تو دو شبه نخوابیدی. رسول: باشه .ممنون حامد 🙂 حامد: کاری نمیکنم که .برو زود بخواب که وقت داره میگذره و محمد میاد . رسول: باشه .فعلا . حامد :🙃🙂 رسول: به زور از جام بلند شدم و رفتم به سمت نماز خونه. آنقدر خسته بودم که حتی حوصله برداشتن پشتی و پتو هم نداشتم .همون جوری یه گوشه دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم و چشمام رو بستم .طولی نگذشت که سیاهی نصیب چشمام شد محمد: وارد سایت شدم .بچه ها همه اومده بودن .به سمتشون رفتم که با دیدنم سلام کردن .جوابشون رو متقابلا دادم که نگاهم به میز خالی رسول افتاد .رو به حامد گفتم: رسول کجاس؟ حامد: آقا راستش رسول دوشب بود نخوابیده بود .دیشب هم که کلا داشت کار میکرد . چشماش قرمز شده بود .منم صبح ساعت ۶ گفتم بره نماز خونه یکم استراحت کنه محمد: آهان. باشه بزار یکم استراحت کنه ‌.خسته شده. بعد از یکم صحبت بچه ها رفتن سراغ کارهاشون و داوود وبقیه هم رفتن تا ت میم باشن .به سمت نماز خونه رفتم. وارد شدم و نگاهم رو به دور تا دور نماز خونه چرخوندم. با دیدنش به سمتش رفتم ‌هوفف این بچه دوباره بدون این که پشتی بزاره زیر سرش خوابیده🤦یه پشتی برداشتم و آروم زیر سرش گذاشتم و از اونجایی که خواب رسول خیلی سبک بود سریع بیدار شد و با دیدن من سریع نشست و سلام کرد .سلامی بهش کردم و گفتم: بخواب رسول جان .یکم بخواب که خسته نباشی . رسول: نه اقا خسته نیستم . آقا محمد اومد و به دیوار تکیه داد .بهش نزدیک تر شدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم. پناهگاه امنی بود برام .بعد از رفتن بابام و مهدی، بچه ها و از همه مهم تر محمد شدن همدم تنهایی هام .اونا شدن مرهم زخم هایی که داشتم و سهیل بهم زد .اگر اونا نبودن شاید من دیگه امیدی برای ادامه دادن نداشتم. شاید دیگه نمیتونستم روی پاهام به ایستم و دوباره لبخند به لب هام بیاد.من تا آخر عمرم مدیون محبت های بچه ها و از همه مهم تر محمد هستم .چشمام رو روی هم گذاشتم که صدای محمد توجهم رو به خودش جلب کرد . محمد: چیشده داداش رسول ما اینجوری شده؟ رسول: چیزی نیست .محمد قول میدی همیشه پشتم باشی و هوام رو داشته باشی؟؟ محمد: معلومه که پشتتم🙃 رسول: ممنونم که هستی تا آرومم کنی. محمد: منم ممنونم که هستی تا وجودت باعث حال خوبم بشه❤️ رسول: آروم بلند شدم و رو به محمد گفتم: بهتره بریم . محمد: رسول تو برو خونه تا ظهر یکم استراحت کن بعد بیا . من نیروی خسته به کارم نمیاد . رسول: آخه... محمد: اخه نداره رسول جان ‌برو خونه یکم استراحت کن .یه دوش بگیر و برگرد . رسول: چشم .پس من میرم. خداحافظ محمد: به سلامت محمد: به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم .محسن نشسته بود و داشت گزارش هارو میدید .با دیدنم گفت . محسن: واقعا رسول گزارش هایی که مینویسه از همه کامل تره و بهتره 😁 محمد: آره. رسول یکی از بهترین نیرو ها هست ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن. شونه محمد پناهگاه امنی هست برای رسول🥺❤️ پ.ن. محمد فرستادش بره خونه استراحت کنه🙃 پ.ن.رسول یکی از بهترین نیرو ها هست🥲 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊