eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
هر خانه ای که‌ در آن دختر باشد هر روز ۱۲ برکت و رحمت از آسمان ارزانی اش می‌شود 🌹🥰
سلام بر همه اعضا و البته سلام ویژه خدمت گل دخترای کانال 😊❤️ روزتون مبارک باشه دخترا🥳🥳
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۳۵ داوود: به زور رفتیم به طرف بخش مراقبت های ویژه .با دیدنش توی او
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ {۲روز بعد} رسول : امروز قراره از بیمارستان مرخص بشم . حامد بعد از اون اتفاق و حرفایی که زد حالش خیلی بد بود .همش ازم معذرت خواهی میکرد و ناراحت بود .دلم نمی خواست غم و ناراحتی برادرام رو ببینم .میدونم که حامد به خاطر خودم اون حرف هارو زد و قصد بدی نداشت .میدونم ناراحته .پس تصمیم گرفتم ببخشمش.ببخشم چون داداشمه .چون میدونم تنها دلیل اون حرفاش سلامتی خودم بود .روی تخت نشستم و خیره شدم به دستم که روش چسب بود و جای زخم سِرُم رو پوشش داده بود .با صدای در سرم رو بلند کردم .آقا محمد و حامد داخل اومدن .لبخند محوی روی صورتم نقش بست .آقا محمد برگه رو جلوم گرفت و گفت . محمد: امضا کن رسول . رسول : برای چی؟ محمد: خدایا رسول حالت بده؟خب تو داری خودت رو مرخص میکنی .باید امضا کنی که به درخواست خودت بوده . رسول: اهان.چشم خودکار رو از دست آقا محمد گرفتم و زیر برگه رو امضا کردم .آقا محمد هم سریع رفت .نگاهم به حامد خورد .سرش پایین بود و گوشه ای ایستاده بود .لبخندی زدم و لب زدم: حامد داداش میای کمک ؟ حامد: آروم سری تکون دادم و رفتم کنارش .هنوز نتونستم خودم رو ببخشم بابت حرفی که زده بودم .رسول دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بلند کرد .اشک از چشمم خارج شد. انگار توقع نداشت گریه ام رو ببینه .با بهت لب زد . رسول:حامد داری گریه میکنی؟؟؟ حامد: نتونستم تحمل کنم و بغلش کردم .اشکام میریخت . اشکام روی صورتم فرود میومد و بعد هم روی پیراهن سرمه ای رسول .دست رسول که روی کمرم نشست و دست دیگه اش موهام رو نوازش کرد پلک هام رو بستم و اجازه دادم تا حد امکان از آغوشش استفاده کنم .نمیدونم چرا این چند وقت خیلی دلم میگیره .شاید به خاطر اینه که حدودا یک ماه دیگه سالگرد مهدی از راه میرسه و میشه یک سال که رسول عزادار مهدی هست یا شایدم دلم میگیره با دیدن حال بد رسول .اما هر چی که هست آروم میشم وقتی پیش رسولم .آروم میشم وقتی باهام حرف میزنه و کنارمه و امیدوارم بودنش برام همیشگی باشه :) رسول: آروم از خودم جداش کردم و خیره شدم به چشماش و لب زدم: کمکم میکنی بریم؟خسته شدم از بیمارستان . سری تکون داد و اشکاش رو پاک کرد .دستش رو دور بازوم حلقه کرد و کمک کرد بلند بشم. دلم برای بچه ها تنگ شده .با اینکه دیشب به زور تونسته بودن بیان پیشم و چند دقیقه ای همدیگه رو دیده بودیم اما انگار سال ها هست که ازشون دور بودم و دلتنگشونم. از بیمارستان خارج شدیم .دم در ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: آزادیم مبارک همتون باشه😁 صدای خنده حامد اومد .نگاهی به صورتش که حالا لبخند روش نقش بسته بود کردم و گفتم: میخندی آقا حامد؟باور نمیکنی این بیمارستان از بازداشتگاه هم بدتر بود؟ حامد: چرا داداش میدونم .بالاخره خودمم چند وقت پیش مهمون همین زندان بودم😂درک میکنم چی میگی رسول: خب خداروشکر که درک میکنی .محمد کجاس؟ حامد: نگاهی به دورتادور خیابون کردم.با دیدن ماشین محمد رو به رسول کردم و گفتم: اونجاست .بیا بریم . رسول:با کمک حامد سوار ماشین شدم .قلبم درد میکرد برای همین رو به حامد گفتم: میشه یه قرص بدی؟ حامد: درد داری؟؟ رسول: آروم سرم رو تکون دادم .سریع قرص رو از پوسته اش خارج کرد و دستم داد .بطری آب رو از پشت ماشین برداشت و دستم داد .قرص رو خوردم و چشمام رو بستم .فکر کنم هنوز اثرات سِرُم توی بدنم بود و خوردن این قرص هم بیشتر باعث شد که چشمام بسته بشه و بخوابم. .................. با صدای آروم و مهربون آقا محمد چشمام رو باز کردم .جلوی در خونه ایستاده بود .اخمام با دیدن خونه توی هم رفت .رو به محمد و حامد گفتم: چرا اینجا؟؟شما که میدونید نمیتونم این خونه رو بدون خانواده ام ببینم .خب می رفتیم سایت دیگه . محمد: استاد رسول شما باید تا سه روز استراحت کنی .میمونی خونه و فقط تنها کاری که باید بکنی استفاده به موقع داروهات هست .ما هم میریم سایت اما شب میایم یه سر بهت میزنیم . رسول: نالیدم:محمد خواهش میکنم محمد: رسول نکنه توبیخ میخوای؟؟برو سریع خونه استراحت کن سه روز دیگه توی سایت میای . رسول: با ناراحتی از حامد و محمد خداحافظی کردم و وارد خونه شدم .با دیدن خونه خالی بدون صدای داداشم انگار کل غم های عالم ریخت روی سرم .بغض کرده بودم .دلم صدای آرامبخش داداشم رو میخواست .دلم آغوش پر امنیتش رو میخواست .دلم شیطنت هامون رو میخواست .اما الان نه خبری از اون مهدی بود و نه خبری از رسول قبل .اون رسول بعد از داداشش دیگه اون رسول سابق نشد.دیگه اون رسولی نشد که همسایه ها از دستشون به خاطر شیطنت ها و صداهاشون خسته شده بودن .اون رسول نبود . یه ماه مونده تا سالگرد داداشم .یه ماه مونده تا برسه روزی که یک سال از رفتنش میگذره .چقدر زود گذشت .خیلی زود دیر شد 💔 ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.از زندان آزاد شد😂 پ.ن.یه ماه مونده تا سالگرد مهدی💔 https://eitaa.com/romanFms
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514 ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
خب بریم یکم حال و هوای کربلا رو حس کنیم توی کانال🙃
خستگی های ِدلم کنج ِحرم حل میشوند .. دعوتم کن کربلا، خیلی گرفتارم حسین ؛
شوق‌ را رد کرده‌ایم‌ از فراق‌ِ کربلا ؛ کارمان‌ دارد‌به‌ مرزِ جان‌‌سپردن‌‌می‌رسد :)