♡پارت دلی♡
راوی:خسته از ماموریت ها و کار های اداری اش به طرف خانه حرکت کرد .کلید را در قفل در خانه پیچاند و وارد شد .با وجود خستگی و درد پاهایش باز لبخند همیشگی اش را بر روی لب هایش نشاند و وارد خانه شد .با ورودش بوی غذایی که در فضای خانه پیچیده بود به مشامش خورد . سلام بلندی کرد و طبق عادت همیشگی اش به طرف آشپزخانه رفت و دستش را به طرف ماهیتابه ای که درونش سیب زمینی های سرخ شده وجود داشت برد و همانطور که دستش به خاطر داغی سیب زمینی می سوخت فوتش کرد و آن را در دهانش گذاشت .با آن که تمام جوانان هم سن و سالش اکنون فرزندانشان را در آغوش میگیرند اما او هنوز مانند کودکی خوشحال به طرف سیب زمینی ها میرود .
.........
غذایشان را خوردند و روی مبل نشستند .صدایش را صاف کرد تا بتواند حرفی که باید بزند را بگوید .نگاه مادر و پدرش به طرفش کشیده شد و خود آرام شروع به صحبت کرد .
رسول:را..راستش میخواستم ازتون یه اجازه ای بگیرم .
محمد: چه اجازه ای؟چیزی شده؟
رسول: خب راستش میخوام برم سوریه.
عطیه:با دستم ضربه ای به صورتم زدم و لب زدم:چی میگی رسول؟یعنی چی؟
رسول: مامان باور کن مراقب هستم .عزیزم اون همه جوون رفتن برای دفاع از حرم پس چرا یکی از اونا من نباشم؟؟
محمد: سخت بود برام .سخت بود پسری که بارها تا دم مرگ رفت و برگشت رو دو دستی به کام مرگ بکشونم .سخت بود پسری که با چندین نذر سالم به دنیا اومد رو بفرستم اما من همون وقتی که دکتر گفت ممکنه بچم سالم به دنیا نیاد اون رو نذر خانم حضرت زینب کردم .پس چرا الان باید جلوش رو بگیرم وقتی میخواد بره برای دفاع از حرم کسی که خودش رسولم رو سالم داد بهمون .
آروم لب زدم:من راضیم. اگر مادرت راضی باشه میتونی بری.
عطیه:یعنی چی محمد ؟
محمد: رسول لطفا من و مادرت رو تنها بزار .
رسول: چشم .آروم بلند شدم و به طرف اتاق خودم رفتم .روی تخت نشستم و خیره شدم به قاب عکس روی میزم .عکس خودم و حامد که در کنار هم بودیم .اون روزا قرار بود باهم بریم سوریه اما اون زودتر قولمون رو فراموش کرد و رفت .ولی من که نرفتم .پس چرا من به قولم عمل نکنم؟
.........
محمد: عطیه میدونم سخته اما ما رسول رو از خانم حضرت زینب سالم و سلامت خواستیم .چرا حالا رسول رو برای دفاع از حرم نفرستیم ؟
عطیه: محمد به خدا سختمه.نمیتونم بزارم بره .
محمد: میتونی .فقط باید بخوای که بچت در این راه حرکت کنه .میخوای؟
عطیه: اشکم رو پاک کردم و لب زدم:میخوام.
(یک هفته بعد)
رسول: دیگه راه فراری نداشتیم .دور تا دورمون دشمن بود و ما هم هر کاری میکردیم نمیتونستیم خط دفاعی اونا رو بشکونیم .فرماندمون دیروز شهید شد و حالا فقط من و یکی از بچه ها که شباهت زیادی به حامد داشت مونده بودیم و بقیه در منطقه دیگه ای مشغول جنگیدن بودن .صدای بلند تیراندازی باعث شده بود گوشم سوت بکشه و درد بگیره . به طرف محمد علی که حالا روی زمین افتاده بود و پاش تیر خورده بود دویدم .خواستم بلندش کنم اما به خودم که اومدم درد وحشتناکی توی قلبم حس کردم .روی زمین سقوط کردم .درد داشتم اما شادی رفتن پیش حامد باعث شده بود لبخند روی صورتم نقش ببنده.اخرین تصویر چهره نگران محمد علی و محاصره شدنمون توسط دشمن بود و پایان ...
محمد:با اشک به طرف خونه رفتم .چطور میتونم به عطیه بگم؟چطور بگم پسرت رفت 😭چطور بگم...
(یک ماه بعد)
محمد: عطیه دیگه مثل قبل نشد .دیگه روز و شب نداره و همش داره گریه میکنه .ریحانه هم از اون بدتر .بالاخره هر چقدر این دوتا خواهر و برادر با هم بحث و دعوا داشتن اما جونشون رو برای همدیگه میدادن .اما حالا رسول رفت و حتی پیکر بچم رو هم بهم ندادن.حالاپیکر پسرم معلوم نیست کجا هست 🖤
رسول رفت اما من هیچوقت فراموش نمیکنم پسرم رفت برای دفاع از حرم و پیکرش بر نگشت💔
پایان
سلام رفقا .
یه پارت دلی نوشتم که میشه آخرین پارت دلی قبل امتحانات .
تقدیم به شما
منتظر نظرات زیباتون هستم
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۳۶ {۲روز بعد} رسول : امروز قراره از بیمارستان مرخص بشم . حامد بعد ا
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۳۷
رسول: خسته از توی خونه موندن نگاهی به ساعت کردم .تازه دو ساعت گذشته بود از موقعی که اومدم خونه .توی یه تصمیم ناگهانی بلند شدم و لباس هام رو عوض کردم و از خونه بیرون زدم .رفتم دم خیابون و تاکسی گرفتم و به طرف سایت رفتم .
..............
پول تاکسی رو حساب کردم و بعد از خداحافظی در رو بستم و اونم رفت.دستم رو توی جیبم کردم و به طرف سایت حرکت کردم .بالاخره رسیدم و بعد از نشون دادن کارت شناسایی رفتم داخل .وارد شدم که نگاهم به بچه ها که هر کدوم مشغول کارهاشون بودن افتاد .آروم بدون جلب توجه به طرف اتاق محمد رفتم .صدای آقا محسن هم میومد .نفس عمیقی کشیدم و در زدم و داخل شدم .آقا محمد سرش پایین بود .با ورود من سرش رو بلند کرد که با دیدنم اولش کپ کرد اما بعد از چند ثانیه اخماش توی هم رفت و بلند شد .به طرفم اومد.ارومی سلام کردم .آقا محسن با لبخند جوابم رو داد .محمد روبه روم ایستاد و لب زد .
محمد: اینجا چیکار میکنی ؟
رسول: سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: ببخشید من که گفتم نمیتونم توی خونه تحمل کنم .
محمد: نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم طوری رفتار نکنم که مثل دفعات قبل حال رسول بد بشه .آروم بهش نیم نگاهی کردم .سرش رو پایین انداخته بود و با انگشت های دستش بازی میکرد .رو بهش گفتم: برو پایین چند دقیقه پیش بچه ها بعدش خودم میام میبرمت خونه .
رسول: آقا خواهش میکنم.
محمد: رسول نمیخوام حرفی بزنم که مثل دفعات قبل بشه. پس لطفا با زبون خوش برو .
رسول: ناراحت سرم رو پایین انداختم که آقا محسن به طرفم اومد
محسن: آروم بلند شدم و به طرف رسول رفتم .روبه روش ایستادم و با لبخند گفتم: حالا بیخیال .حالت خوبه ؟
رسول: با خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم لب زدم: بله آقا خوبم .ببخشید نگرانتون کردم
محسن: عذر خواهی لازم نیست. ما برای برادرمون نگران شدیم .اینکه خجالت نداره .
رسول: لبخند محوی روی صورتم نقش بست .اینکه بفهمم آقا محسن هم منو بهعنوان برادر کوچکتر میبینه خوش حالم میکرد . حدودا ۱۰ دقیقه ای رو با محمد حرف زدم و به زور مجبورش کردم تا اجازه بده برم سر کارم.بالاخره با کلی اصرار از طرف من و صحبت های آقا محسن با محمد اون اجازه داد که برم سراغ کارم .البته قرار شد یه ساعت کار کنم و یه ربع استراحت تا حالم بد نشه .با خوشحالی تشکر کردم و از اتاق خارج شدم .به طرف آشپزخونه رفتم و برای خودم یه لیوان چایی ریختم .به طرف میز مرکزی رفتم .بچه ها نبودن .نیم نگاهی به اتاق محمد انداختم .فکر کنم اونجا بودن. توجهی نکردم و به سمت میز خودم رفتم .خودم رو روی صندلی پرت کردم و بهش تکیه دادم.دستم رو پشت سرم گذاشتم و چشام رو بستم .نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: وای هیچی مثل میز و صندلی خود آدم نمیشه .
داوود: تو اینجا چیکار میکنی؟
رسول: با صدای بلند داوود بدون اینکه از روی صندلی بلند بشم به طرفش چرخیدم و نگاهش کردم .بقیه نگاهشون به ما بود و بچه های تیم خودمون و آقا محسن هم کنار داوود حق به جانب ایستاده بودن.همونطور که دستم رو توی هم کرده بودم و حالت دست به سینه داشتم روی صندلی موندم و لب زدم: سلام .منم خوبم شما خوبی ؟
حامد: مسخره نکن رسول .تو مگه خونه نبودی؟
رسول:لبخندی زدم و گفتم: داداش داری میگی بودی .خب الان نیستم دیگه😁
امیرعلی: تو چرا اینقدر بیخیالی؟؟
رسول: چه میشه کرد برادر .خدا اینجور خواسته .
فرشید: بیخیال .حالت خوبه؟
رسول: لبخند روی صورتم نشست. اینکه بفهمم برای بچه ها مهم هستم خوشحالم میکنه .با لبخند لب زدم: خداروشکر خوبم🙂
معین: خداروشکر .
رسول: کیان چرا حرف نمیزنی؟
کیان: دارم فکر میکنم.
رسول: به چی؟
کیان: به اینکه تو چقدر دیوونه ای .خب دیوونه مگه آقا محمد نگفته بوده خونه بمون چرا میای سایت؟میخوای دوباره حالت بد بشه؟اره؟
رسول: یا خدا .آروم باش برادر من .
خب خونه موندم اما حوصلم سر رفت برای همین اومدم .آقا محمد هم گفت میتونم بیام سراغ کار هام .
سعید:باشه .بچه ها بریم دیگه .
حامد: میریم اما آقا رسول هواسم بهت هست .میبینم که داروهات رو میخوری یا نه .وای به حالت اگر نخوری😤😤
رسول: باشه میخورم داداش .حالا هم برید مزاحمم نشید کار دارم .چند روزه نیومدم سراغ کارهام.
داوود:آخرش جون به جونت کنن آدم نمیشی تو .
رسول: قبلا هم به حامد گفتم یه فرشته هیچ وقت آدم نمیشه😌
کیان: بچه ها بیاید بریم تا سقف نریخته .
رسول: خدافظ😁
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.استاد برگشت سایت😁
پ.ن.شوخی هاش با بچه ها 😂
پ.ن.قبلا هم گفتم یه فرشته آدم نمیشه😐😂
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
سلام سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
این پارت زیبا تقدیم به شما
داریم کم کم به بخش اصلی و یزیدی رمان وارد میشیم😁😈
کمربند هاتون رو ببندید که قراره طوفان به پا بشه😈
خب خب بریم یه چند تا فعالیت داشته باشیم که میشه احتمالا آخرین فعالیت بنده تا بعد امتحانات 😊😊