✍💎
هیچ وقت از خودمون
پرسیدیم قیمت یه روز زندگی چنده ؟
ما که قیمت همه چیز رو با پول می سنجیم
تا حالا شده از خدا بپرسیم :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه ؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنیم ؟
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟
وخیلی سوال ها مثل این...
ما همه چيز را مجانی داريم و شاكر نيستيم
خدایا برای تمام نعمتهایت سپاس
#علی_قاضی_نظام
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
توی این جماعت
کافیه یه اشتباه بکنی،
کم عقل ترین آدمای شهر
واسه نصیحت کردنت
صف میبندن...
#فامیل_دور
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
#حسخوبزندگی
گفت: با هم درستش می کنیم و من تازه فهمیدم تنهایی چه وسعتِ نامحدودی دارد!
حتی اگر با هم،
هیچ چیزی هم درست نمی شد!
حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت،
حسی که به واژه ی #باهم داشتم را
با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کردم...
تنها کسی که وحشتِ تنهایی را
درک کرده باشد،
می توانست حسِ من را در آن لحظه درک کند...
✍🏻 لیلیان هلمن
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
آدم ها همه چیز را همین طور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند،
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست.
روباه گفت:
تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن
شازده کوچولوپرسید:
اهلی کردن یعنی چه؟
گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن و این چیزی ست که این روزها پاک فراموش شده.
پرسید: راهش چیست؟
گفت: #بایدصبورباشی_خیلیصبور.
📚 شازده کوچولو
✍🏻آنتوان دوسنت اگزوپری
#قطعهایازیککتاب
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
از میان تمامی چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که دلم می خواهد به دیدنش ادامه دهم،
از میان تمامی چیزهایی که
لمس کرده ام تنها تن توست
که دلم می خواهد به لمس کردنش ادامه دهم.
من لبخند نارنجی رنگت را دوست دارم.
من با دیدن تو که به خواب رفته ای از خود بی خود می شوم.
چه باید بکنم ای عشق؟
نمی دانم دیگران چگونه عشق
می ورزند، یا در گذشته چه سان عشق
می ورزیدند.
من با تماشای تو، با عشق ورزیدن به تو زنده ام.
عاشق بودن در ذات من است.
✍🏻پابلو نرودا
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
#سخنناب
مهم ترین چیز در زندگی چیست؟
فقط یک چیز مهم است، #شادی.
هرگز،
هرگز اجازه نده
کسی شادی تو را از تو بگیرد...
✍🏻کریستین بوبن
╭─────────╮
🌼 @roman_ziba 🌼
╰─────────╯
💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت210 زن ها...واقعا افتضاح بود..نگاهی به شیال کردم ببینم اونم مثل منه ولی دید
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت211
-چرا ..دیده بودمت...ولی اینجوری اولین باره
در حالی که لبامو جمع کرده بودم با لحنی عصبی گفتم:
-مثال چه جوری؟
خندید و گفت:
-یه چیزی رو الان تازه فهمیدم....
نگاهی سوالی بهش کردم که ادامه داد:
-وقتی حسودی می کنی خیلی ناز میشی
این حرف رو زد...ابروهاشو باال برد..دستاشو توی جیب شلوارش کرد و اروم اروم از ما دور شد...پشت به ما و خیره
به دریا کنار اب ایستاد.....لبخندی روی لبام نشست..باد با موهای لخت و پر پشتش بازی می کرد و من محو تماشاش
از زمان و مکان غافل شدم......
انقدر خسته بودم که دیگه توان ایستادن نداشتم....ساعت 5 بعد از ظهر بود..بقیه خواب بودن ولی من انقدر کار
داشتم که نمی تونستم بخوابم...لباسای بهروزو تازه شسته بودم......دوست نداشتم توی ماشین لباسشویی که برای
همه است لباساشو بشورم واسه همین مجبور شدم با دست بشورمشون ..لباساشو انقدر چنگ انداخته بودم که دستام
درد گرفته بود واقعا داشتن مینی واشر یه نعمتی بود که من حاال اینو می فهمیدم.....اروم به سمت اتاق خواب رفتم و
در رو باز کردم..بهنام و بهروز غرق خواب بودن...خمیازه ای کشیدم و روی تخت دراز کشیدم...بهنام به سمتی که
من بودم خوابده بود..با دیدنش توی این فاصله در حالی که تی خواب معصوم هم شده بود دلم ضعف رفت....دوست
داشتم دستم رو توی موهاش بکنم ولی جرات این کارو نداشتم...یه چیزی درونم دائم وسوسم می کرد یکبار و برای
یه لحظه موهاشو لمس کنم...اروم دستم رو به سمت موهاش بردم . ولی توی فاصله یک سانتی از سرش دستم
متوقف شد...لرزش دستمو به وضوح می دیدم ولی انقدر حس دست زدن و لمس موهاش توی وجودم قوی شده بود
که بی توجه به اخطارای عقالنیم دست توی موهای نرم و لطیفش بردم......برای یه لحظه حس کردم چشماش تکون
خورد...ترسیدم.....نفسم توی سینم حبس شده بود و دستم روی موهاش خشک شده بود...نمی تونستم تکون
بخورم...خیره شدم بهش تا ببینم بیدار یا نه ...هیچ حرکتی نمی کرد....کم کم مطمئن شدم خوابه...حتما از تماس
دستم با موهاش برای یه لحظه توی خواب تکون خورده بود...نفس عمیقی کشیدم و اروم اروم دستم رو از توی
موهاش در اوردم....لبخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم...پتو رو کشیدم روم و توی تخت جاجا شدم تا راحت تر
بخوابم....رو به سمتی که بهنام خوابیده بود چرخیدم و نگاهی بهش کردم که در کمال تعجب با چشمای خندونش رو
برو شدم..داشتم از ترس سکته می کردم..انچنان ترسیده بودم که فکر کنم خدا رحم کرد سکته رو نزدم...زبونم از
ترس قفل شده بود ..لبای خندونشو باز کرد و گفت
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃