eitaa logo
پیش دبستان دکتر سمیه روحی
8.2هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
151 فایل
به کانال دکتر سمیه روحی،مدرس کشوری پیش دبستان و پایه اول خوش آمدید🌹 پشتیبان محصولات آموزشی @rouhi_mahsoul مدیر اجرایی ثبت نام کارگاه تخصصی تربیت معلم با تدریس دکتر سمیه روحی @rouhi_kargah آدرس پیج اینستاگرام http://instagram.com/rouhi.teacher
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🪴کاربرگ بلند و کوتاه ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
. 🪴کاربرگ بلند و کوتاه ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
. 🪴کاربرگ بلند و کوتاه ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
. 🪴کاربرگ شب و روز ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▫️تقویت دو نیمکره مغز ▫️افزایش دقت و تمرکز ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
🤩آموزش صفر تا صد پایه اول🤩 با تدریس صفحه به صفحه و کاربرگ های رایگان ❌اگر کانال کلاس اول رو‌ ندارید همین الان عضو بشید چون بعد لابه لای پیام ها نمی بینید گمش می کنید👇 https://eitaa.com/joinchat/1449721877C688704a952
هدایت شده از کانال شعر و قصه دکتر روحی
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونه رو به یه محیط آموزشی جذاب تبدیل کن که هم تفریح باشه هم آموزش😍😍😍 فکر کن بی دردسر تو خونه نشستی یکی یه فلش مموری برات میاره وصل می کنی به تلویزیون ، شعرها یکی یکی با تصویر پخش می شن و فرزندت تو همون روز با همه ی صداها آشنا می شه🤩 بهت قول میدم خودت هم باهاش می شینی نگاه می کنی😉🤭 سفارش مستقیم از سایت رسمی دکتر روحی👇 https://somayehrouhi.ir/product/آموزش-تصویری-صداهای-حروف-الفبای-فارسی/ آیدی پشتیبانی @rouhi_mahsoul
🌹به نام خدای قصه های قشنگ 🌹 یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود یک روزی از روزهای خدا، بره کوچولو به همراه گله گوسفندان، برای گردش و چرا، راهی دشت و صحرا شد. چوپان مهربان می‌دانست که بره‌ها بازیگوش و سر به هوا هستند به خاطر همین بیش از بقیه گوسفندان، حواسش به بره بود. اما بره انقدر از گله دور می‌شد و این طرف و آن طرف می‌رفت که چوپان را خسته می‌کرد.🐑 ظهر که شد چوپان زیر یک درخت به استراحت پرداخت. 🌳 گوسفندان هم که حسابی خسته بودند هر جا سایه ای بود همانجا خوابیدند.🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏 اما بره هنوز دوست داشت بازی کند. هی با شاخ‌های کوچکش سر به سر بقیه گوسفندان می‌گذاشت تا با او بازی کنند ولی هیچ کس حوصله نداشت. همه دوست داشتند بخوابند. بره کوچولو خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. چون اصلا خوابش نمی‌آمد. او سعی کرد خودش تنهایی بازی کند. گاهی در جوی آب راه می‌رفت و آب بازی می‌کرد و گاهی هم این طرف و آن طرف می‌دوید . خلاصه آنقدر بازی کرد تا ظهر گذشت و وقت استراحت گوسفندان تمام شد. گله دوباره برای حرکت آماده شد. همه گوسفندان از خواب بیدار شدند و کمی آب خوردند و به همراه چوپان به راه افتادند. بره خوشحال شد و لابلای گوسفندان شروع به حرکت و جست و خیز کرد. اما هنوز چیزی نرفته بود که احساس خستگی و خواب آلودگی کرد. دلش می‌خواست بخوابد. هر کجا گله، برای چریدن می‌ایستاد همانجا پنج دقیقه می‌خوابید. دوباره که گله راه می‌افتاد به سختی از جا بلند می‌شد و چند قدم می‌رفت. یک ساعت بعد گله به دشت سرسبزی از گل‌ها و علف‌های تازه رسید. اما بره آنقدر خسته بود که فورا به خواب رفت و هیچی ندید. گوسفندان همگی خوشحال و سرحال در دشت سرسبز مشغول بازی و چرا شدند. اما بره کوچولو تمام وقت خواب بود. نزدیک غروب آفتاب گله باید به سمت خانه برمی‌گشت. چوپان بره را از خواب بیدار کرد تا همراه گله به خانه ببرد. بره وقتی فهمید که چقدر به بقیه خوش گذشته است حسابی دلش سوخت و با خودش گفت کاش من هم ظهر مثل بقیه خوابیده بودم و بعد از ظهر در دشت گلها بیدار و سرحال بازی می‌کردم. بره کوچولو یه تصمیم جدید گرفته بود. به نظر شما تصمیم جدید بره کوچولو چی بود؟🐑 ╭───┅🍃🌸🍃┅────╮ ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742 ╰───┅🍃🌸🍃┅────╯
کودک در این داستان با رشد قورباغه آشنا می شود قورباغه‌ای که به دنبال دمش می‌گشت در یک برکه‌ی زلال، «قورقوری» یک بچه‌قورباغه‌ی شاد بود که با دم بلند و سیاهش، با مهارت تمام در آب شنا می‌کرد. او عاشق دمِ قوی‌اش بود، چون به او اجازه می‌داد مثل یک قهرمان در آب حرکت کند. یک روز، دوستِ بزرگترش که چند هفته‌ای بود پاهایش درآمده بود و دمش را از دست داده بود، به او گفت: «قورقوری، نگاه کن! دمِ تو دارد تغییر می‌کند. به نظر می‌رسد روزهای آخرش است و کم‌کم دارد ناپدید می‌شود.» قورقوری با نگرانی به دمِ بلندش نگاه کرد. هنوز سر جایش بود، اما حالا کمی کوتاه‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. قورقوری با ترس پرسید: «یعنی چی؟ یعنی قرار است دمم را از دست بدهم؟ بدون دم که دیگر نمی‌توانم شنا کنم!» او که ترسیده بود دمش را برای همیشه گم کند، شروع کرد به گشتن. فکر می‌کرد شاید دمش دارد جایی دور می‌شود. او در میان نیزارها شنا کرد و با صدای بلند می‌گفت: «دمِ عزیزم! کجا می‌روی؟ من هنوز به تو نیاز دارم!» روزها گذشت. قورقوری هر روز صبح که بیدار می‌شد، می‌دید دمش از روز قبل کوتاه‌تر شده است. او با تعجب می‌دید که به جای دمش، دست و پاهای کوچکی در بدنش جوانه زده‌اند. او فکر می‌کرد: «حتماً دمم دارد به پاهایم تبدیل می‌شود!» اما باز هم ناراحت بود، چون فکر می‌کرد دمش در حال فرار است. عاقبت، نزد مادربزرگش رفت و با بغض گفت: «مادربزرگ، دمِ من دارد از من دور می‌شود و کوچک‌تر می‌شود. من تمام روز دنبالش می‌گردم تا نگذارم برود، اما فایده‌ای ندارد.» مادربزرگ قورباغه با مهربانی دستش را روی سر قورقوری گذاشت و گفت: «قورقوری جان، تو چیزی را گم نکرده‌ای. دمت «گم» نمی‌شود، بلکه کم کم محو می‌شود. این قدرتِ جادویی بدنِ ماست. آن دم، تبدیل به دست و پاها می شود ر تا بتوانی بزرگ شوی.» قورقوری با نگرانی پرسید: «یعنی من دیگه شناگر خوبی نیستم ؟» مادربزرگ لبخند زد: «تو شناگر می‌مانی، اما حالا یک قورباغه‌ی کامل می‌شوی که می‌توانه روی خشکی بپره و دنیای بزرگ‌تری را ببینه. یعنی هم در آب و هم در خشکی قهرمانی 😊 » چند روز بعد، آخرین تکه‌ی دمِ قورقوری هم جذب بدنش شد. او دیگر قورباغه‌ی کوچکی بود که با پاهای قوی‌اش می‌توانست از آب بیرون بیاید. وقتی روی یک سنگ بزرگ نشست و خورشید را روی پوستش حس کرد، فهمید که تغییر، نه یک گم‌شدنِ تلخ، بلکه یک هدیه‌ی بزرگ برای شروع زندگی جدیدش بوده است. ☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️ https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742