🌹به نام خدای قصه های قشنگ 🌹
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
یک روزی از روزهای خدا، بره کوچولو به همراه گله گوسفندان، برای گردش و چرا، راهی دشت و صحرا شد. چوپان مهربان میدانست که برهها بازیگوش و سر به هوا هستند به خاطر همین بیش از بقیه گوسفندان، حواسش به بره بود. اما بره انقدر از گله دور میشد و این طرف و آن طرف میرفت که چوپان را خسته میکرد.🐑
ظهر که شد چوپان زیر یک درخت به استراحت پرداخت. 🌳
گوسفندان هم که حسابی خسته بودند هر جا سایه ای بود همانجا خوابیدند.🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏🐑🐏
اما بره هنوز دوست داشت بازی کند. هی با شاخهای کوچکش سر به سر بقیه گوسفندان میگذاشت تا با او بازی کنند ولی هیچ کس حوصله نداشت. همه دوست داشتند بخوابند.
بره کوچولو خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. چون اصلا خوابش نمیآمد. او سعی کرد خودش تنهایی بازی کند.
گاهی در جوی آب راه میرفت و آب بازی میکرد و گاهی هم این طرف و آن طرف میدوید . خلاصه آنقدر بازی کرد تا ظهر گذشت و وقت استراحت گوسفندان تمام شد. گله دوباره برای حرکت آماده شد. همه گوسفندان از خواب بیدار شدند و کمی آب خوردند و به همراه چوپان به راه افتادند. بره خوشحال شد و لابلای گوسفندان شروع به حرکت و جست و خیز کرد. اما هنوز چیزی نرفته بود که احساس خستگی و خواب آلودگی کرد. دلش میخواست بخوابد. هر کجا گله، برای چریدن میایستاد همانجا پنج دقیقه میخوابید. دوباره که گله راه میافتاد به سختی از جا بلند میشد و چند قدم میرفت. یک ساعت بعد گله به دشت سرسبزی از گلها و علفهای تازه رسید. اما بره آنقدر خسته بود که فورا به خواب رفت و هیچی ندید. گوسفندان همگی خوشحال و سرحال در دشت سرسبز مشغول بازی و چرا شدند. اما بره کوچولو تمام وقت خواب بود. نزدیک غروب آفتاب گله باید به سمت خانه برمیگشت. چوپان بره را از خواب بیدار کرد تا همراه گله به خانه ببرد. بره وقتی فهمید که چقدر به بقیه خوش گذشته است حسابی دلش سوخت و با خودش گفت کاش من هم ظهر مثل بقیه خوابیده بودم و بعد از ظهر در دشت گلها بیدار و سرحال بازی میکردم.
بره کوچولو یه تصمیم جدید گرفته بود. به نظر شما تصمیم جدید بره کوچولو چی بود؟🐑
╭───┅🍃🌸🍃┅────╮
☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️
https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
╰───┅🍃🌸🍃┅────╯
#داستان
کودک در این داستان با رشد قورباغه آشنا می شود
قورباغهای که به دنبال دمش میگشت
در یک برکهی زلال، «قورقوری» یک بچهقورباغهی شاد بود که با دم بلند و سیاهش، با مهارت تمام در آب شنا میکرد. او عاشق دمِ قویاش بود، چون به او اجازه میداد مثل یک قهرمان در آب حرکت کند.
یک روز، دوستِ بزرگترش که چند هفتهای بود پاهایش درآمده بود و دمش را از دست داده بود، به او گفت: «قورقوری، نگاه کن! دمِ تو دارد تغییر میکند. به نظر میرسد روزهای آخرش است و کمکم دارد ناپدید میشود.»
قورقوری با نگرانی به دمِ بلندش نگاه کرد. هنوز سر جایش بود، اما حالا کمی کوتاهتر از همیشه به نظر میرسید. قورقوری با ترس پرسید: «یعنی چی؟ یعنی قرار است دمم را از دست بدهم؟ بدون دم که دیگر نمیتوانم شنا کنم!»
او که ترسیده بود دمش را برای همیشه گم کند، شروع کرد به گشتن. فکر میکرد شاید دمش دارد جایی دور میشود. او در میان نیزارها شنا کرد و با صدای بلند میگفت: «دمِ عزیزم! کجا میروی؟ من هنوز به تو نیاز دارم!»
روزها گذشت. قورقوری هر روز صبح که بیدار میشد، میدید دمش از روز قبل کوتاهتر شده است. او با تعجب میدید که به جای دمش، دست و پاهای کوچکی در بدنش جوانه زدهاند. او فکر میکرد: «حتماً دمم دارد به پاهایم تبدیل میشود!» اما باز هم ناراحت بود، چون فکر میکرد دمش در حال فرار است.
عاقبت، نزد مادربزرگش رفت و با بغض گفت: «مادربزرگ، دمِ من دارد از من دور میشود و کوچکتر میشود. من تمام روز دنبالش میگردم تا نگذارم برود، اما فایدهای ندارد.»
مادربزرگ قورباغه با مهربانی دستش را روی سر قورقوری گذاشت و گفت: «قورقوری جان، تو چیزی را گم نکردهای. دمت «گم» نمیشود، بلکه کم کم محو میشود. این قدرتِ جادویی بدنِ ماست. آن دم، تبدیل به دست و پاها می شود ر تا بتوانی بزرگ شوی.»
قورقوری با نگرانی پرسید: «یعنی من دیگه شناگر خوبی نیستم ؟»
مادربزرگ لبخند زد: «تو شناگر میمانی، اما حالا یک قورباغهی کامل میشوی که میتوانه روی خشکی بپره و دنیای بزرگتری را ببینه. یعنی هم در آب و هم در خشکی قهرمانی 😊 »
چند روز بعد، آخرین تکهی دمِ قورقوری هم جذب بدنش شد. او دیگر قورباغهی کوچکی بود که با پاهای قویاش میتوانست از آب بیرون بیاید. وقتی روی یک سنگ بزرگ نشست و خورشید را روی پوستش حس کرد، فهمید که تغییر، نه یک گمشدنِ تلخ، بلکه یک هدیهی بزرگ برای شروع زندگی جدیدش بوده است.
☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️
https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
#سوالات
#درک_مطلب:
۱. قورقوری در ابتدای داستان چرا دمش را دوست داشت؟
۲. چه اتفاقی برای دمِ قورقوری افتاد که باعث شد او احساس نگرانی کند؟
۳. چرا قورقوری فکر میکرد دمش در حال «گم شدن» است؟
۴. قورقوری برای پیدا کردن دمش چه کاری انجام داد؟
۵. با کوچک شدن دم، چه عضو جدیدی در بدن قورقوری در حال رشد بود؟
۶. چرا قورقوری فکر میکرد دمِ او در حال فرار است؟
۷. مادربزرگ به قور قوری چه گفت؟
۸. قورباغهها بعد از اینکه دمشان را از دست میدهند، چه توانایی جدیدی پیدا میکنند؟
۹. تفاوت اصلی زندگی قورقوری در «ابتدا» و «انتهای» داستان چیست؟
۱۰. پیام اخلاقی این داستان درباره «تغییرات بدن در هنگام رشد» چیست؟
☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️
https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742
کاربرگ لوحه نویسی
☘️کانال جامع پیش دکترسمیه روحی☘️
https://eitaa.com/joinchat/631635999C8739669742