اگر به من میگفتن:«یک آرزوی دنیایی تو میتونیم برآورده کنیم، چه آرزویی داری؟»
صددرصد میگفتم:«لطفا سوسک ها از روی کره زمین محو بشن، و یا اینکه تا آخر عمرم اصلا نزدیک من نشن..!»
البته شاید هم میگفتم:«یک منبع پول تمامنشدنی بهم بدین.»
_اینطوری میرفتم یک خونه میخریدم با دیوار های عایق سوسک!
_و یا اینکه یک پنتهاوس میخریدم؛ اینطوری سوسکا تا اون بالا نمیرسیدن...(نفس کم میاوردن، چون قرار بود پیاده بیان بالا)
بلاخره پول، سوسک هارو دور میکنه دیگه.
فکر کن وفتی بمیری و بزارنت توی قبر، همین سوسک های چندش قراره از سر و کولت بالا برن...(یا خود خداTT)
رُسْت!🌱
فکر کن وفتی بمیری و بزارنت توی قبر، همین سوسک های چندش قراره از سر و کولت بالا برن...(یا خود خداTT)
خدایا لطفا شهیدم کن؛
طوری هم شهید بشم که از بدنم چیزی باقی نمونه تا بزارنم تو قبر کنار خاله سوسکا..!
رسیدم به اون مقطعی که از شدت سرشلوغی و کار داشتن:
_سین میزنم ولی یادم میره جواب بدم!
_وقت نمیکنم اخبار رو دنبال کنم و حرص بخورم سرش...
_پیام های دوستام رو هر چند روز یکبار و دیر به دیر جواب میدم!
_نزدیک غروب آفتاب تازه ناهار میخورم...
_هرچقدر شارژ میگیرم، یک روزه تموم میشه.
_گوشیم همش درحال زنگ خوردنه.
و در نهایت مسجد شده خونه دومم و عصر به بعد میرم اونجا❤️🩹
شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم!
مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زیاد بود.
چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که دست تو دست مامان راه میافتادم تو مسجد و حوزه و ناحیه بسیج و از آرامش اون فضا کیفور میشدم.
بزرگ شدم و به سن تکلیف رسیدم. شیطون بودم و پرانرژی، ولی یکم مونده به اذان بازی رو تعطیل میکردم و میدویدم سمت مسجد محل؛ تو اون سن اکثر نمازهام رو به جماعت تو مسجد میخوندم،حتی نماز صبح رو!
بزرگتر شدم و حالا دیگه نوجوون محسوب میشدم. عضو کانون مسجد شدم و فعالیتهام جدی تر شد. به خاطر شناخت زیاده فرمانده پایگاه از من و مادرم و فعالیت هام، شده بودم مسئول پاتوق نوجوانان و مسئولیت برگزاری مراسمات ولادت و شهادت ائمه رو دوش ما بود.
چندسالی به این صورت گذشت تا ما از اون محله رفتیم.
بعد از اون حدود سه سال رو به درس و ورزش گذروندم. آرامش فضای مسجد یادم رفته بود!
جنگ؛ منو به مسجد برگردوند!
حالا دوباره مثل دوره نوجوونی و حتی خیلی بیشتر، مسجد خونه دومم محسوب میشه❤️🩹
کسی میتواند از سیمخاردار دشمن عبور کند، که در سیمخاردار نفس خود گیر نکرده باشد.
_شهید چیتسازیان
بعضی جملات رو آدم انقدر میشنوه که براش آرمانی یا کلیشهای به نظر میاد!
در صورتی که اگر یکبار، اون جمله رو در مکان و زمان درست شنیده بود کفایت میکرد.
بیایم از الان به بعد روی جملات تکراریای که میشنویم کمی دقت کنیم.
شاید دلیلی داره زیاد شنیدش...
رُسْت!🌱
شاید اغراق به نظر بیاد ولی من از بچگی تو مسجد و بسیج بزرگ شدم! مادرم بسیج کادر داشتن و فعالیت شون زی
اینکه جوان مسجد را خانهی خود و جایگاه خود بشناسد و به آن اُنس پیدا کند و رفتوآمد پیدا بکند، خیلی برکات دارد.
[ رهبر شهید _ ٣١ مرداد ١٣٩۵ ]