[هوا سرد بود و دخترک دستانش را
مشت کرده در جیب های پالتویش فرو کرده بود،
با خودش زمزمه میکرد تنهایی وجودی رو
اون هیچ وقت درک نکرد،
اگر ذره ای فقط ذره ای ان را درک میکرد اینچنین نمیشد!
رفتارش رقت انگیزترین حالاتی بود که تا
به حال به چشم دیده بود..
همانطور که با نوک کفش هایش برف را
جابهجا میکرد مانند همیشه به خودش آمد(:
دوباره ادامه داد و به خودش قول داد که
اشکال ندارد اگر گاهی دلش میگیرد از
بی رحمیِ روزگار اما باید تمام توانش را
برای احوالِ خوشِ دلش بگذراند تا
خودش باشد نه انچیزی که ازش ساختند!]
#خط_خورده
هدایت شده از هـآویر سابق .
اگه توعم وقتی از کسی ناراحتی نمیتونی
باهاش ارتباط چشمی داشته باشی ، سلام .
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آتش بسِ غزه یکی از دوستداشتنی ترین خبراییِ که شنیدید. اینطور نیست؟
پشت رُل، ساعت حدودا پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمیگشتم از عبدالعظیم
از همان بنبستِ بارانخورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم آرام؛ گفتی: مستقیم
زل زدی در آینه، اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری، گریم
رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم
بخت بد، برنامه، موضوعش، تغزل بود و عشق
گفت مجری بعد بسم الله الرحمن الرحیم
یک غزل میخوانم از یک شاعر خوب و جوان
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم
سعی من در سر به زیری، بیگُمان، بیفایده است
تا تو بوی زلفها را میفرستی با نسیم
شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم میآید از شعر فخیم
موج را تغییر دادم این میان، گفتی به طنز
با تشکر از شما، رانندهی خوب و فهیم
گفتم:آخِر، شعر تلخی بود؛ با یک پوزخند
گفتی:اصلا شعر میفهمید؟؛ گفتم: بگذریم
کاظم بهمنی