امروز همچین روز شادی بود
منم که به قول مادر که چرا انقدر همیشه سیخ میشینی🤣
نشسته بودم و خب خیلی گیلیگیلی دیگه
بعد آره کِل میکشیدن و لگن میزدن ُ اینا آره دیگهههه😉
بعد حالا برادر عروس اینطوری بودم که وااا آقا حامد 😔
یذره دست زدمو اینطوری بودم که هعیییی حیف که نمیشه از جدی بودنم خارج شم💗💗
هدایت شده از < اتاقک نیلا >
...