در میان افکار خویش دست و پا میزدم و سرمای آب ، صدای برخورد دندان هایم را بر انگیخته بود،گویا خیلی دلتنگ یکدیگر بودند .
میخواستند بشکنند و از من جدا شوند تا هم را در آغوش بگیرند ،
چه مضحک به نظر میرسد ..
تشویش های ذهن هم همینجور هستند!
دلم میخواهد شده با دستان خونی خودم را بالا بکشم و لحاف دست باف کودکی ام را رویم بکشم !
#خط_خورده
آری کاش با این دستانِ خونی
مانند ِکودکی معصوم و فرشته پتوی دستبافت ِمادر را روی خود بکشم و با آرزوی ِفردا لبخند بزنم و بازی کنمُ به خواب بروم....
#خط_خورده