نمیدانم اما من که نفس میکشم، تا چشمانم را میبندم غرقِ عطروبوی قدیمی و تکرارنشدنی آن میشوم. هرکجا که میروم هست، انگار که در خیال من با خودِ من سفر میکند درهرجا که هستم. شاید اگر آنروز برای آنچشمان سیاهش چیزی نوشتم و آب کردم همهشان واقعی بود. انگار که در روبهروی من نشسته بود و من برایش از ابروان سیاه و چشمان خمارش مینوشتم؛ شبیه هنرمندی که باید آدم خودرا ساعتها نگهدارد برای کشیدن چهرهی آن. اما من داستان چشمانش را مینوشتم، داستان آن نگاه مست و خمارش. غرق بودم در چشمانش در عطرش انگار که عاشقش بودم.
هدایت شده از 𝐤𝐡𝐚𝐫𝐚𝐛𝐚𝐭𝐢"| خَـراباتی
دیگهتمومشد...
این اربعینتم تموم شد...
یادته قبل محرمت هی با خودمون میگفتیم یعنی محرم زنده میمونم برات سنگ تموم بذارم؟یعنی شب نهم زنده میمونم برای علمدارت گریه کنم ؟
میگفتیم «بذار محرم برسه، برات قیامت میکنم...»
محرم شد، شب سوم گذشت..
شب هشتم گذشت..
شب تاسوعا و عاشورا گذشت...
ولی ما زنده موندیم و شرمنده شدیم که چرا تو روضت نمردیم عزیزدلم:)
بعدِ عاشورا، دلشوره ی کربلا افتاد تو دلمون..
گفتیم یعنی امسال آقا میطلبه روز اربعین بینالحرمین باشیم؟ یعنی امسال حرمش سهممون میشه؟
بعضیا رفتن..
و بعضیاام جاموندن و در فراقت سوختن دورت بگردم..
درستهدلشکستهان از اینکه امسالم جاموندن و کربلایِ تو سهمشون نشد، ولی به این امید زندهان که شاید محرم بعدیت زنده باشن و اربعین بیان کربلات ابیعبدالله :)
الان که تموم شد..؛
دارم با خودم میگم یعنی محرم سال بعدت زندم..؟ یعنی دوباره میتونم برات گریه کنم آقایِمن؟
«ماکمگذاشتیمبرایِعزایِتو
امانشد؛توکمبگذاریبرایِما...»
✍🏻مـاتَم