بعد دیدیم اِ پسره آشناااس هم پرچم میگردوند هم بسیجی سپاهی چیزی بود اونام که تو بودن چندنفر ُ میشناختیم ...
ر࣫͝وناک
هیچی دوستم سریع بلند شد بهم گفت بلندشو بلندشو
هیچی دوستم هی دستمو میگرفت که آره چطور رد شیم
اونام همینطور داشتن میومدن
در یک حرکت انتحاری گفتم بیا از تو چمن ها بریم
هیچی دستم را رها کرد و من از توی چمن ها رفتم و اون از کنار پسرا رد شد
بعدش فقط داشت منو میزد🤣🤣🤣
داشتیم میرفتیم یه ماشین پُر اومدن همینطور که یه چیز انداختن تو خیابون یه چیزایی با صدا بلند میگفتن و ماشین رفت