eitaa logo
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
370 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
879 ویدیو
13 فایل
مولا‌علی‌(ع)؛ آنچه‌ که‌ در دلت‌ پنهان‌ می‌کنی‌ در چشمانت‌ آشکار می‌شود...
مشاهده در ایتا
دانلود
-اخرین‌جمعه‌سال- اهم. این آخرین تقدیمی کفترموفرفری در سال1402 هست. شاید این تقدیمی با تقدیمی های دیگه که گذاشتیم فرق داشته باشه. یه‌جور برای به چالش کشیدن قلم گیرندتون، تخیلات رمز‌الودتون. هم برای مدیران چنلای باشکوه هم برای ممبر های زیبا رو. خب اگه ادمین چنل الهام‌بخشی‌ هستید این پیام رو فور کرده و لینکتون رو اینجا قرار بدید. تقدیمی به این شکله ما به شما یه کلمه ای رو میگیم برای مثال:قتل‌در‌خانه‌مسکونی،پرونده‌قتل‌در‌خانه‌واقعیت‌مجازی و شما با توجه به تخیالت افسون‌کنندتون درمورد این کلمه یه داستان مینویسید. میتونه داستانتون قتل در کتابخانه توسط یک دانشمند باشه و یا قتل در یک خانه‌ی‌مهجور! این شمایید که حق دارید داستانتون رو چگونه ادامه بدید. {اضافه‌کنم بهترین متن داخل کانال قرار میگیره} کفترموفرفری
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
من مینویسم ولی فکر نکنم باحال بشه تا آیه بیاید یه خفنشو بنویسه
:))))
قشنگ تر از نامه نوشتن ، جوابِش رو با نامه گرفتنه[:
حُسن رخسار تو چون میل نقابی می‌کند جان چو زلف بی‌قرارت اضطرابی می‌کند عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار زلف او آشفته گشت و پیچ و تابی می‌کند:) گرنه شوریده‌ای دل این پریشانیت چیست گیسویش در گردن جان کو طنابی می‌کند زاهدا معذور فرما گر لبش خواهم مدام مست و مخموریم دل میل شرابی می‌کند دردسر تخفیف کن جانا که ترک چشم مست در خمار مستی است و میل خوابی می‌کند در پی خون مسلمانان دو چشم کافرش تیغ غمزه برکشیده خوش شتابی می‌کند می‌ندانم کز چه با ما آن جفاخو بی‌وفا بی‌خطا هر دم خطابی و عتابی می‌کند تا جمال او عیان بینند مشتاقان اگر پرده بردارد ز رخ فکر صوابی می‌کند دایما جان اسیری کوری چشم رقیب حُسن رخسارش تماشا بی‌حجابی می‌کند برایِ رونا:)
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
'قتل در کتابخانه' کتابخانه‌ی کچلر-۲۶ اسفند-سالِ ۱۴٠۲ [۱۶ مارسِ ۲٠۲۴] کتابِ مورد علاقه‌ام را برای پنجمین بار باز کردم و می‌خواهم از نو بخوانمش. ولی خواب امان نمی‌داد و چشمانم هم دیگه نایی نداشت؛ ساعت نزدیکِ ۴ بامداد شده بود و صاحب کتابخانه از دستِ من آسی. بلند شدم تا چکه‌ای آب به صورت خسته و چروکیده‌ام بزنم بلکه به هوش آمد و توانست بخواند... یک روشویی کوچک آخر کتابخانه بود، سمتش رفتم و با شتاب آبی بر صورتم ریختم دستی محکم از پشت، گردنم را گرفت، گفتم شاید صاحب کتابخانه است، با من شوخی‌اش گرفته؟ هر لحظه فشارش بیشتر می‌شد و هرچقدر برای فرار تلاش می‌کردم جوابگو نبود به سختی برگشتم، قیافه‌ای نبود، نقابی سیاه و چشمانی سرشار از رنگِ سبز. دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم با تمنا آخرین سخن هایم را به زبان آوردم:« نیومده یارم سر قرارش» خواستم ادامه بدهم که فردِ نقاب دار صدا زد:«دلم دوباره شده بی‌قرارش» خوابم می‌آمد، به خوابی ابدی رفتم. [ماواد با ما چه کرد، جلد ۲ صفحه ۳۲]
واییی اهنگممم😭✨