از جای برخاسته و به سمت درخت پر از شکوفه ی داخل باغ حرکت کردم:)
...
دیدن او و شکوفه های کوچکش مرا به وجد می اورد
در مقابلش ایستادم و قامتش را نگاه کردم
تلاش میکردم تا تصویرش را کاملا در ذهنم ذخیره کنم و بعد ها برای رفع دلتنگی او را در پشت پلک های بسته ام تصور کنم.
با وزش باد پلک هایم را بستم و ریه هایم را از عطر گل هایش پر کردم
بوی خوشش جانم را تازه کرد:)
زمان وداع رسیده بود .
با چشمانی که سرشار از امید بود
زمزمه کردم ...
فردا برای دیدنت باز خواهم گشت
و سپس او را در آغوش فشردم و با گام هایی آرام از او دور شدم.
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
رفتمبهخودمسربزنمدیدمنیست هرکهاینگمشدهرایافتنجاتشبدهد .
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟
من در این خنده پر غصه مهارت دارم!