قطراتِ اشک با پوزخندی که بر روی لب داشتند از گوشه ی چشمش رها شده و بر روی تخت می افتادند
کسی را نداشت که مرحم زخم هایش شود
و با دستی پر از محبت؛اشک هایِ پر از غمش را پاک کند
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
بعد هم کاموا و قلابش را بر داشت و غم را بافت:)
این کار را آنقدر تکرار کرده بود که از بافتن بیزار شده بود؛💔