eitaa logo
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
432 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
888 ویدیو
13 فایل
آنچه‌ که‌ در دلت‌ پنهان‌ می‌کنی‌ در چشمانت‌ آشکار می‌شود. -مولا علی.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از -ᴍᴀᴍɪʜʟᴀᴘɪɴᴀᴛᴀᴘᴀɪ ^
-مادرم فاطمه باشد ، پدرم شاهِ‌نجف هردو عالم به‌فدای پدر ُمادر ِمن..
هدایت شده از -ᴍᴀᴍɪʜʟᴀᴘɪɴᴀᴛᴀᴘᴀɪ ^
و علی‌ زهـرایش‌ را‌ اینگونه‌ ، خطاب‌ می‌کرد؛ -آرام‌ و قرار ِدل‌ ِعلی :)).
هدایت شده از پیام آخر
زیر نور ماه؛⛥ شب بود.. زیر نور ماهِ درخشان همدیگر را نگاه می‌کردیم. چشمان سیاهش زیبایی کل کهکشان را داشت ! باد آمد و مانند موج به سوی مو های قهوه ای او هجوم آورد و سپس باران بارید یک باران بهاری زیبا:>> باد هم بوی خاک نم خورده را افشان می‌کرد، عجب رویداد دل انگیزی در نونزدهمین شب جون بود! من و او عاشق قطرات ریز باران بر روی شکوفه های درختان شلیل و توت فرنگی ها که به بهار قدم می‌گذارند هستیم:>> یک صدایی میاد! به من میگه دلم واسه خنده های ریزه‌میزش تنگ شده زیاد.. اما خب همین که این فنچ کوچولو هنوز هم مال منه من هم مال اون کافیه.. بهرحال هردومون می‌دونیم که همچیز یک روز دل‌انگیز درست می‌شود. هرجا که می‌رم دژاوو برم‌میداره بهم میگه اینجا اولین بوست بود اونجا هم همیشه بغلت می‌کرد، ما از هم دوریم اما قلب هامون نزدیک! قلب من و تو برای هم می‌تپه:> فنچ کوچولوی قشنگ من! هروقت حس کردی تنهایی یاد خاطراتمون بیوفت.. به یاد خنده هامون، بغل هامون، دوست دارم هامون و.. حسمون!! حداقل سقف بالای موهای هردومون آبیه، آسمون هم کنار من و توستᥫ᭡⋆. [ هيچوقت هیچکس جای تورو واسه من نمی‌گیره! ] (...سناریو/اورانوس...)
هدایت شده از خودواقعیم!
چطور میتونی از دوست داشتنم حرف بزنی وقتی رفتار تو با من شبیه رفتار من با کساییه که دوستشون ندارم؟
می‌خواهم برایتان از امروز متن بگذارم چیزای چرت و پرتی که خودم نوشتم و بی‌گمان وقتتون تلف میشد.
« در خیابان قدم می‌زدم که ناگهان متوجه شدم فردی دارد استراق سمع می‌کند، کمی تأمل کردم و یهو یادم آمد طعامم را نخورده‌ام تقصیر خودم بود، هرچقدر مامانم بهم گفت بخور من دایورت کردم ولی خیالی نیست الآن می‌رم می‌خورم به سمت خانمان رفتیم تا بخورم ولی ناگهان جلوی در خانمان اکبر و ممد در حال پیکار بودند رفتم سمتشان و به آن‌ها گفتم به هم گزند نرسانید. ممد گفت: ولی این اکبر درویشی را اذیت کرد. منم اعصابم خورد شد به ممد گفتم: جیک ثانیه صبر کن من برم طعاممو بخورم میام باهم بزنیمش؛ ناگهان اکبر گفت: داره سیابازی درمیاره من کی درویشی را اذیت کردم؟ ناگهان ممد آمپر چسپوند و به سمت اکبر حمله ور شد، من هم فقط مانند بز نگاه می‌کردم و کف کرده بودم. » [ بی محتوا ترین متن‌ها،اثر جیمز کوروش اکبری ]
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟ -فاضل نظری.
‏ای بغض فرو خورده مرا مرد نگه‌دار ‏تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم.. -فاضل نظری.
همینی که مادربزرگم علامت زده بود (: *
اینم همینطور ، *
چون خسته ام یه تقدیمی میدم