ر࣫͝وناک𐙚ִִ
« پیکانش غیژ غیژ میکرد و وقتی سوارش میشدی صدای آهنگهای سنتی گوشت را به گذشته میبرد و سری به شجری
« چشم هایت را بستی، درِ دلت را قفل کردی، بلند شدی و به آغوشِ رختِخواب رفتی؛
صدای گنجشک هارا شنیدی، خامههارا هم دیدی، ولی نمیدانم چرا هیچ واکنشی نشان ندادی.
من واگعا هیچی نمیاد تو ذهنم بنویسم، شما فکر کنین این یه متن خیلی خفنه.* »
[ بی محتوا ترین متنها، اثر جیمز کوروش اکبری. ]
هدایت شده از کوچولوےخستـہ:)
شاید دلت نخواد من پیشت باشم ولی..یروزی آروزی اینکه از من یه سوال بپرسی و من سرد جوابتو بدم رو دلت میمونه...