هدایت شده از . تشعشع .
《 اما یکروز؛ به طورِ فجیحی توانم از دست میرود؛ که رفت. 》
《 قرمز 》
《 دُرسا 》
《 روناک✨ 》
هدایت شده از سِدنا ³¹³ .
در صحن و سرای حرم حضرت ِرضا [ ع ] به یاد تمام اهالی ِسِدنا و چنلهای :
شَقَف ، رماد ، اوداج ، ریحای اصلی ، حسیبا ، التیام ، علیهان ، مبهوت ، مترصد ، نوراء ، بدح ، هبوط ، سید ، برای او ، از اینجا که منم ، قطعه بهشت ، ماهد ، مأوا ، خادم الشهدا ، پیشولیها ، اِصحاء ، روناک ، سایه ، مرتجی ، بهشت زهرا ، فرزند انقلاب ، مقصدالحسین ، کافه جهادی ، روزهای دلتنگی ، دلتنگ شهدا ، غریب طوس ، دژم ، خانم ِسایه ، 128 ، کفتر موفرفری ، رادیو آیلی ، کافه ماه ، بابابزرگ میونگ هی ، Jonhlock ، مهتا ، مجنون ، چشمک ، دختران حیدری ، مهدءالقلب ، اوستا گالری ، پناه من ، پناهگاه من ، Painting Paradise ، سدره المنتهی ، ماهدیس شاپ ، معجزه سازان ، سلنا ، ریحانه ، مداحیام ، مجنون ، مبهم ؛
و گروههای :
گپ ِرمادیون ، گپ ِبروبچ ایتا ، اکیپ ِما ، هنرمندان ِایتا ، گالری ِایتی ، محفل ققنوس ؛
و کسانی که تو پیویم بهم اسم دادن ؛
و تمام ِکسانی که ناخواسته از قلم افتادند ( :
فور کنین برسه به دستشون 🤍 .
بنابهدلایلی نشد که باشیم ولی خب
طبق قولم ، داستانهایی که نوشتم رو دوباره تقدیمتون میکنم 💛
قلم را پشت گوش هایش فرستاد و لبهایش را جمع کرد و متفکر به انچیزی که خلق کرده بود نگریست..
چیزِ خاصی نمیدید اما برق چشمانش دیدنی بود؛
برای خطای 404 .
همانطور که با پاهایش به زمین ضربه میزد
مداد را در دستانش چرخاند و دستانش را به دندان گرفت...
چشمانش را بست و به صندلی اش تکیه داد و سرش را از پشتیِ صندلی آویزان کرد ...؛
برای معما کده .
بعد از یه دویدنِ طولانی برای کم کردنِ فشار غم هایش،
ایستاد و دستی به گرمکن شلوارش کشید و لبخندی زد
پس غم هایش را به عمق قلبش فرستاد!
برای سدنا .