eitaa logo
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
455 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
901 ویدیو
13 فایل
آنچه‌ که‌ در دلت‌ پنهان‌ می‌کنی‌ در چشمانت‌ آشکار می‌شود. -مولا علی.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سِدنا ³¹³ .
در صحن و سرای حرم حضرت ِرضا [ ع ] به یاد تمام اهالی ِسِدنا و چنل‌های : شَقَف ، رماد ، اوداج ، ریحای اصلی ، حسیبا ، التیام ، علیهان ، مبهوت ، مترصد ، نوراء ، بدح ، هبوط ، سید ، برای او ، از اینجا که منم ، قطعه بهشت ، ماهد ، مأوا ، خادم الشهدا ، پیشولی‌ها ، اِصحاء ، روناک ، سایه ، مرتجی ، بهشت زهرا ، فرزند انقلاب ، مقصدالحسین ، کافه جهادی ، روز‌های دلتنگی ، دلتنگ شهدا ، غریب طوس ، دژم ، خانم ِسایه ، 128 ، کفتر موفرفری ، رادیو آیلی ، کافه ماه ، بابابزرگ میونگ هی ، Jonhlock ، مهتا ، مجنون ، چشمک ، دختران حیدری ، مهدءالقلب ، اوستا گالری ، پناه من ، پناهگاه من ، Painting Paradise ، سدره المنتهی ، ماهدیس شاپ ، معجزه سازان ، سلنا ، ریحانه ، مداحیام ، مجنون ، مبهم ؛ و گرو‌ه‌های : گپ ِرمادیون ، گپ ِبروبچ ایتا ، اکیپ ِما ، هنرمندان ِایتا ، گالری ِایتی ، محفل ققنوس ؛ و کسانی که تو پیویم بهم اسم دادن ؛ و تمام ِکسانی که ناخواسته از قلم افتادند ( : فور کنین برسه به دستشون 🤍 .
کتابِ ادبیاتِ نهمم. +دکمه‌ی سبز- یا و کاش می‌ماندی . برای شاید نویسنده.
ببخشید دیگه*
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
دمتون گرم ، مرام گذاشتید🤍 متشکرم((:
بنابه‌دلایلی نشد که باشیم ولی خب طبق قولم ، داستان‌هایی که نوشتم رو دوباره تقدیمتون میکنم 💛
قلم را پشت گوش هایش فرستاد و لب‌هایش را جمع کرد و متفکر به ان‌چیزی که خلق کرده بود نگریست.. چیزِ خاصی نمی‌دید اما برق چشمانش دیدنی بود؛ برای خطای 404 .
همانطور که با پاهایش به زمین ضربه میزد مداد را در دستانش چرخاند و دستانش را به دندان گرفت... چشمانش را بست و به صندلی اش تکیه داد و سرش را از پشتیِ صندلی آویزان کرد ...؛ برای معما کده .
بعد از یه دویدنِ طولانی برای کم‌ کردنِ فشار غم هایش، ایستاد و دستی به گرمکن شلوارش کشید و لبخندی زد پس غم هایش را به عمق قلبش فرستاد! برای سدنا .
دستی به شالش کشید و بار دگر خودش را در آینه رصد کرد... روبه‌روی او در صندلی کافی‌شاپ جای گرفت و لبخندی زد گفت : ببخشید که دیر کردم (: برای ماه نگاشت .
همانطور که بالشت را زیر دستانش ردیف می‌کرد، دوباره ویس گرفت با این موضوع که فیلم، سریال جدید میخوام سراغ داری؟ رفت سراغ درست کردنِ پفیلا برای سکانس بعدی ؛ برای کارناوال گربه‌های سیاه .
مثل همیشه دو فنجان چای ریخته بود ! آرام بدون آنکه خودش متوجه بشود،بغض‌ش را با چای فروخورد.. دستانش لرزید و سینی از دستانش افتاد" روی زمین افتاد و به یخچال تکیه کرد ، زانو هایش را بغل کرد ! برای بغض‌های‌فروخورده .