همانطور که با پاهایش به زمین ضربه میزد
مداد را در دستانش چرخاند و دستانش را به دندان گرفت...
چشمانش را بست و به صندلی اش تکیه داد و سرش را از پشتیِ صندلی آویزان کرد ...؛
برای معما کده .
بعد از یه دویدنِ طولانی برای کم کردنِ فشار غم هایش،
ایستاد و دستی به گرمکن شلوارش کشید و لبخندی زد
پس غم هایش را به عمق قلبش فرستاد!
برای سدنا .
دستی به شالش کشید و بار دگر خودش را در آینه رصد کرد...
روبهروی او در صندلی کافیشاپ جای گرفت و لبخندی زد
گفت : ببخشید که دیر کردم (:
برای ماه نگاشت .
همانطور که بالشت را زیر دستانش ردیف میکرد،
دوباره ویس گرفت با این موضوع که فیلم،
سریال جدید میخوام سراغ داری؟
رفت سراغ درست کردنِ پفیلا برای سکانس بعدی ؛
برای کارناوال گربههای سیاه .
مثل همیشه دو فنجان چای ریخته بود !
آرام بدون آنکه خودش متوجه بشود،بغضش را با چای فروخورد.. دستانش لرزید و سینی از دستانش افتاد"
روی زمین افتاد و به یخچال تکیه کرد ، زانو هایش را بغل کرد !
برای بغضهایفروخورده .
بسته سیگارِ چرمش را از تو جیبش بیرون کشید و یه دونه درآورد ، فندکش را در دستانش چرخاند و روی میز انداخت !
به خودش قول داده بود ترک کند؛پس بدون روشن کردن آن را بین لبانش گذاشت..
برای رماد .
روی مبل جای گرفت و پاهایش را روی میز انداخت ؛
لپتاپ اش را باز کرد و مشغول کارهایش شد ...
مثل همیشه بوی نعنا پیچیده بود در فضای اتاق
او همینطور بود !
برای جزیره آرکا .
نامه اش را که نوشت ، مهر و موم را برداشت..
در تاریکی شب آن را مهر و موم کرد
و نامه را با عطر خودش معطر کرد !
برای رازیل .
به طرفش خم شد و گفت :
تو اوج ناامیدی من کسی رو نمیدیدم
یعنی شاید واقعا کسی نبود...
لبش را با زبانش تر کرد و با چشمانش
اشاره ای به جایِ رد خالکوبی اش کرد و گفت اینا رو میبینی؟ یادگار همون روزاست !
[ حالا من این احوال خوبم رو مدیون اهل بیتم ]
برای مأوا .
نمیدانست چندمین کاغذی بود که در دستانش مچاله میشد؟
سرش را روی میز گذاشت،کلافه دستانش را در موهایش فرستاد و نفسش را بیرون داد...
حالا عینکِ جدیدی بر چشمانش زد!
[همانطور که قهوه اش را مینوشید پیراهنش را به تن زد
و ساعت را به مچ دستش بست...
تمام شب را بیدار بود برای تمام کردنِ پروژه اش ؛]
برای شاید نویسنده .
هدایت شده از خودواقعیم!
عزیزم رو پیشونی من نوشته برو دوراتو بزن هروقت بیکار شدی، همه گند زدت به حالت و حوصلت سر رفت بیا سمت من؟