ر࣫͝وناک𐙚ִִ
« همیشه ارواح را دوست داشت، گاهی وقتها بلند میشد مادرش را بغل میکرد و از تهِ دل دیدنِ روحی را می
« شاید این جمعههم دلش گرفته است..
شاید دیگر نایِ آمدن به دنیایی که انسانهای کمی واقعاً بودنش را میخواهند را ندارد
شاید قلبش درد میکند..
شاید جای سیلی هایی که بخاطر گناههای ما، نه من، میخورد کبود شده است؟
کسی چه میداند؟
در وصف حالش سخنی برای گفتن نیست، که بودن با او و جنم داشتن و خجالت نکشیدن در این دنیای مثلا بروز، سخت است، خیلی سخت.
ولی ایرانیان همانطور که کوروشُ تخت جمشیدشان را دوست دارند، تورا هم دوست دارند.
ای تنهایی که همچنان غمگینی- »