حس بودنِ یک لامبورگینئ خاک خورده توی یک گاراجِ متروک رو دارم وقتی میتونم به عجیب ترین و متفاوت ترین شکلهای ممکن ارزشها رو در یک ارتباط به رخ بکشم اما آدمها اونقدر باهوش نیستن که متوجهشون بشن و من رو مجبور میکنن که مثل خودشون زندگی، موضوعات، احساسات و اتفاقات رو ساده ببینم. تو دنیایی که همه به شکلِ همدیگه هستن، من رو هم به اجبار، به معمولی بودن وادار میکنن.
حتی اگر خودم هم بخوام باز نمیشه؛ هیچ رغبتی توی آدم ایجاد نمیشه وقتی پتانسیل گذاشتنِ صد درصد رو برای یک شخص داره اما میدونه فردِ مقابلش تهِ ظرفیتش هشتاد درصد بیشتر نیست..
از من بپرس کیف حالك؟ بعد مرا از شرِ دنیا زیر عبايت پنهان کن و بگو خودم خبر دارم.