خیلی سخته اینکه از یه سری ایرادهای شخصیتیت خبر داری ولی پتانسیل برطرف کردنشون رو نداشته باشی.
اونجایی که اون بچهی درونم برای بهدست آوردن یه چیزی اصرار میکنه و دائما میخوام، میخوام و میخوام هاش تو سرم رژه میره و نسبت به عواقب کاری که قراره بکنه یه مودِ "بهدرک" و "واسم مهم نیست" ای میگیره و افسار کنترلم رو از دستم میکشه بیرون خیلی همه چیز ترسناک میشه.
کاش میتونستم چیزی که دارم حسش میکنم رو حداقل به یک نفر منتقل کنم تا بتونه درک کنه.
- Rusty lake !
من میگم عاشقِ دوغم؛ اما وقتی تو سفره کنارِ دوغ نوشابه باشه، نوشابه رو بر میدارم. این پست راجع به دوغ
اگر قبل از پریدنت توی اون دریاچه، از عمقی که داشت اطلاع داشتی، هیچوقت توش شنا نمیکردی.
این پست راجع به دریاچه نبود.