اونجایی که اون بچهی درونم برای بهدست آوردن یه چیزی اصرار میکنه و دائما میخوام، میخوام و میخوام هاش تو سرم رژه میره و نسبت به عواقب کاری که قراره بکنه یه مودِ "بهدرک" و "واسم مهم نیست" ای میگیره و افسار کنترلم رو از دستم میکشه بیرون خیلی همه چیز ترسناک میشه.
کاش میتونستم چیزی که دارم حسش میکنم رو حداقل به یک نفر منتقل کنم تا بتونه درک کنه.
- Rusty lake !
من میگم عاشقِ دوغم؛ اما وقتی تو سفره کنارِ دوغ نوشابه باشه، نوشابه رو بر میدارم. این پست راجع به دوغ
اگر قبل از پریدنت توی اون دریاچه، از عمقی که داشت اطلاع داشتی، هیچوقت توش شنا نمیکردی.
این پست راجع به دریاچه نبود.
هیچ چیز بیشتر از پیشرفت تو حرکتی که نمیتونستم کامل انجامش بدم خوشحالم نمیکنه.
یه روز میشینم تک تکِ این شبای سختی که گذروندم و زنده ازش بیرون اومدم رو برای بچه هام تعریف میکنم؛ که هيچکس نبود. هیچکس هیچی نمیدونست و فقط من بودم و خدا بود و خدا بود.