بزرگان و ثروتمندان عرب یکی پس از دیگری فاطمه (س) را از پیامبر خواستگاری میکردند جواب ایشان منفی بود . .
سالهای اول اسلام بود و علی (ع) درگیر مسائل دین بود و در هر سختی و بلا ، علی بلاکِش دین شده بود و خود را سپر سختیها میکرد تا مبادا به اسلام و مسلمین ضربهای برسد . .
خانهی کوچک و محقَّری ( به ظاهر ) داشت و تنها دارییاش مرکَبی بود که در غزوهها بر آن سوار میشد و شمشیر و سپری که از آنها استفاده میکرد و یک مَشک .
با تشویق نزدیکان ، خدمت پیامبر رسید و درخواست خود را مطرح کرد ، پیامبر رویَش گل انداخت و سرخ شد ، علی هم از خجالت سرخ شد و قطرههای عرق روی پیشانیاش نمایان شد .
پیامبر که خبر را به فاطمه رساند ، پس از مدتی جوابش را به علی داد تا دلش آرام بگیرد . .
فاطمه او را پذیرفته بود و دل علی آرام و قرار نداشت ؛ سرانجام تقدیر چنین رقم خورد که سیفُالله حافظ تکهی تَن رسولالله شود . .