💠صبح جمعه ۱۳ دی ۹۸ از خواب بیدار شدیم. 🔸یعنی خدا بیدارمان کرد، وگرنه ما هنوز خواب بودیم. 🔹چهل سال پیش برای همین به خیابان ها آمدیم. 🔸با پای خودمان، در آغوش مادرانمان یا در صُلب پدرانمان. 🔹اما چه شد که ایستادیم؟ یعنی نشستیم. 🔸یادمان رفت برای چه آمده بودیم؟ 🔹برای این آمدیم که جهانی را از ظلم و تباهی برهانیم. 🔸آمدیم تا خبیث ترین ها بر اریکه قدرت، جهانی را مستانه غارت نکنند. 🔹آمده بودیم برای رفتن. 🔸آمده بودیم برای مولایمان، برای ظهور. 🔹دل خوش کردیم اما به سیاست بازی، تا سری در آوریم در بزم دلقک های روزگار. 🔸رود خروشانمان که راکد شد، تمساح ها در دل مردابمان جولان دادند و هر روز ما را داغدار مصیبتی تازه کردند تا در سوگواره فسادهای اقتصادی و فرهنگی و ... به تماشای جادوگران عصر جدید بنشینیم و از ته دل به ریش قهرمان هایمان بخندیم. 🔹و حالا بعد از چهل سال، زمانی که می پنداشتیم دیگر خدا رهایمان کرده، ناگاه به خود آمدیم، دیدیم خدا هنوز دوستمان دارد. 🔸وقتی دلهایمان را دوباره به هم وصل کرد و پاهایمان را به همان خیابان های پرشور چهل سال پیش کشاند، دیدیم هنوز کارمان دارد. 🔹کاری دارد کارستان که جهانی را امروز خیره ما کرده در دلهره شیرین «چه خواهد شد؟» 🔸ما دوباره خدا را در همهمه سرسام آور روزمرگی ها پیدا کردیم و دیگر رهایش نمی کنیم. 🔹همان خدایی که روزی گامهایمان را استوار کرد و طومار شاهان را در هم پیچید، همان خدای فتح خرمشهر، همان خدای طوفان شن، همان خدای موسی و دریا و عصا، همان خدای اربعین های این سال ها، همان خدایی که هرگز ما را رها نکرده بود. 🔸پشیمان و گریان به درگاهش آمده ایم تا دوباره ما را به صدر بندگی بنشاند و خصم ناپاکمان را به خاک ذلت. 🔹آمده ایم دوباره جاری شویم تا دریای قیام مولایمان. 🔸می خروشیم تا صبح 🔹که فرجام شب نزدیک است. 🔸عزم هایمان جزم است، 🔹دلهایمان قُرص قُرص، 🔸گامهایمان استوار ، 🔹تا «بهشت ظهور». 🔸السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان! 📝حامد رازانی https://taasobh.blogsky.com/1398/10/17/post-10/ 🆔 @ArbaeenIR