- فضه به امیر المومنین میگفت : آقاجون تا وقتی شما خونه ای بچه ها زیاد بھونه نمیگیرن ؛ ولی آقا تا شما از خونه میری بی قراری بچه ها شروع میشه . . زینب میره چادر مادر سر میکنه رو ی جانماز مادر نماز میخونه :) ولی آقا نمازش نشسته است . . قنوتاش یک دست است ! اون دست دیگه اش رو به پهلو میگیره :) آقا جون حسین میره دم در میگه زینب . . حسن ؛ خودم دیدم مادرم اینجا زمین خورد] ولی اگه همه ای اینا رو تحمل کنم ؛ آقاجون بی قراری حسن رو نمیتونم تحمل کنم . . + آخه فضه ؛ حسنم که خیلی صبور ِ . . - وقتی میرم پیشش میبینم هعی زیر لب میگه مدینه . . کوچه هایت بوی مادر میده :) هعی میگه قدم کوتاه بود ؛ روی پا ایستادم ولی دستش از بالای سرم رد شد . . هعی میگه ؛ حرومی انقدر بد زد که گوشواره ی مادرم شکست ! آقا جون ؛ حسن خیلی بی قرار مادر ِ . .