#رمان
#نخل_سوخته 📚
📖قسمت 6⃣2⃣
📚📖در هور چند مرتبه نزدیک بود عراقیها حسین رو بگیرند،یه بار رفته بود برای شناسایی خطی که دست بچههای ۲۵ کربلا بود و می بایست اون رو پوشش بدیم.
🔴موقعیت ما در هور طوری بود که تموم سنگر ها پخش بود وشکل منظمی نداشت. وضعیت بدی بود.عراقیها خیلی راحت می تونستن وارد منطقه شوند.
✅اون روز حسین با دوتا از بچهها رفتن تا سنگرهای خالی خط رو شناسایی کنن و موقعیت رو برای استقرار نیروهای خودی بسنجند.اونا طبق برنامه در آبراه مورد نظرشون پیش می روند،ولی به سنگرها نمی رسند.
⁉️بعد مدتی سنگری رو از دور می بینند.وقتی خوب نزدیک میشن یه دفعه عراقیها از داخل سنگر به طرف بچهها تیراندازی می کنن.اونا هم بلافاصله یه رگبار رو دشمن می بندن.
‼️بعد با سرعت دور می زنن و به سمت خط خودمون برمی گردن،عراقیها سوار قایق شده و اونا رو تعقیب می کنن،بچهها موقع رفتن بدون اینکه متوجه شوند از یه کمین عراقی عبور کرده بودن.
🔴این دو کمین با هم در تماس بودن زمانی که بچهها از دستشون فرار می کنن کمین اول رو باخبر کرده بودن.و سر راه منتظر بچهها بودن.موقعیت طوری بود که به راحتی می تونستن بچهها رو بزنن.اما گویا می خواستن اسیرشون کنن.
‼️حسین وقتی به کمین بعدی می رسه،به همراه نفر دیگه کف قایق می خوابه و سنگر می گیره،و با مهارت خاصی که در هدایت قایق داشت سعی میکنه تا از مهلکه بگریزه.اما وقتی کمین رو رد می کنن و کمی دور میشن،یه مرتبه بنزین تموم می کنن.
⁉️به هر مصیبتی که بوده ذره ذره خودشون رو به سمت خط خودی می کشن تا به حاج یونس و علی نجیب زاده که در اونجا مشغول کار بودن بر می خورند.حاج یونس هم اونا رو کشونده بود و به خط خودمون آورده بود.
✅اتفاقات این چنین برای حسین زیاد پیش میومد،اما هربار به لطف خدا وبا زیرکی خاصی خودش رو از دست عراقیها خلاص می کرد.
✔️به روایت از سردار حاج قاسم سلیمانی
#عارف_شهیدان🔻
#شهید_محمدحسین_یوسف_الهی🌷
#ادامه_دارد...