‌‌ 📚 📖قسمت 1⃣4⃣ 📚📖نیروهای اطلاعات ماه ها قبل از عملیات والفجر هشت کارشون رو شروع کرده بودن،محدوده ی شناسایی،اروند رود و ساحل غربی اون بود.یعنی قسمتی که دست عراقی‌ها بود. 🚫قرارگاه نیروها کمی دورتر از اروند بود.و نهرهای فرعی که از اروند منشعب می شدن راه بچه‌ها رو دور می کرد.چون مجبور می شدن نهرها رو دور بزنن.حسین برای حل این مشکل پیشنهادی داد روی اونا پل بزنن. ✅در اون محدوده کارخانه ی یخی بود که متروک شده بود،قرار شد از قالبای بزرگ یخ برای زدن پل استفاده کنن.همه ی بچه‌ها بسیج شدن هر کس قالبی به دوشش گذاشته بود و به طرف اروند می رفت. ✳️من و حسین باهم دوازده تا قالب بردیم،با اینکه گاهی خسته میشدم اما حسین همچنان کار می کرد. 💠تو همین فاصله از طرف سردار سلیمانی تماس گرفتن و حسین رو برای شرکت در جلسه ای خواستن.حسین پیغام داد اول باید این کار رو تموم کنم،شما یه ماشین بفرستین کارم که تموم شدمیام. ✳️دوباره مشغول کار شد.همونطور که سرگرم کار خودشون بودن دشمن منطقه رو زیر آتش گرفت. اتفاقا یه خمپاره کنار حسین به زمین خورد و ایشون و دونفر دیگه مجروح شدن. 🔴وقتی بالای سرش رسیدم،دیدم از ناحیه ی پا مجروح شده،خونریزیش شدید بود.گویا یکی از شریانهای اصلی قطع شده بود.بچه‌ها با قرارگاه تماس گرفتن که:آقا!فلانی مجروح شده فوری یه آمبولانس بفرستین. ❌اونا هم جواب دادن:چند دقیقه پیش آمبولانسی برای آوردن ایشون به جلسه فرستادیم شما از همون استفاده کنین.برای جلوگیری از لو رفتن عملیات،از قرارگاه ماشین معمولی نفرستادن. 🚫حتی توی بیمارستان حسین رو بعنوان یکی از نیروهای ناوتیپ کوثر و مسئول قبضه ی خمپاره انداز معرفی کردیم.با رفتن حسین همه ناراحت بودن و امیدی نداشتن که بتونه خودش رو به عملیات برسونه.همه اون رو دوست داشتن و نگران مجروحیتش بودن. ✔️به روایت از محمد علی کار آموزیان ...