آلاچیق 🏡
🌺دلارام من🌺 قسمت61 نرگس با چهره‌ای سرخ و چشمان ورم کرده از اتاق بیرون می‌آید و در ایوان می‌ایستد.
🌺دلارام من 🌺 قسمت 62 - قدم به چشم ما گذاشتی/ تو آسمونا پا گذاشتی/ داغ جسارت به حرم رو/ به قلب دشمنا گذاشتی... راه را باز می‌کنند که از داربست‌ها رد بشوم، هرجا می‌روم احترامم می‌کنند و عمو و بقیه مردهای فامیل دورم را می‌گیرند که راحت تر باشم؛ مراعات می‌کنند، احترام می‌گذارند. نشانم می‌دهند و می‌گویند «خواهر شهید». اما من یک خواهر شهید را می‌شناسم که بجای احترام... بماند! می‌رسم بالای قبر، سرم گیج می‌رود؛ خدای من! چقدر عمیق است! عمو دست میزند سر شانه‌ام: مطمئنی؟ اذیت می‌شیا! - نه! باید برم! کمک می‌دهد که بروم داخل قبر، روی خاک‌ها می‌نشینم؛ بگذار چادرم خاکی شود! مهم نیست؛ تا حامد برسد، زیارت عاشورا می‌خوانم، نگاهی به این خانه تنگ می‌کنم، یعنی حامد من قرار است اینجا بماند؟ تنها؟ روی خاک؟ نه...! شهید فرق می‌کند؛ اربابش در قبر تنهایش نمی‌گذارد، اصلا شهید جایش بهشت است، نه قبر؛ بیچاره ما که شهید نمی‌شویم و باید بمیریم و نهایتا بیاییم داخل این گودال خاکی، آن هم تک و تنها. عمو صدایم میزند، به سختی بیرون می‌آیم؛ کاش من هم همراه حامد همین‌جا می‌ماندم، زیرلب به حامد که حالا به قبر رسیده می‌گویم: ببین! خودم برات آمادش کردم، برو خوش بگذرون تک خور! خودت بریدی و دوختی دیگه؟ پس بگو چرا زن نمی‌خواستی! الان داری میری پیش حوریات؟ می‌دانم الان از بهشت دست تکان می‌دهد و می‌خندد: توی بهشتم که باشم رگبارای تو بهم میرسه! کنار قبر می‌گذارندش. - سلام ماه منورم/ سلام نور مطهرم... بالای کفن را بسته‌اند، سرم را روی کفن می‌گذارم، تمام خاطراتش برایم زنده می‌شوند، کاش بیشتر از دو سال خاطره داشتیم! کاش زمان کش بیاید و هیچ‌وقت نخواهند دفنش کنند، به زحمت از ما جدایش می‌کنند و در قبرش می‌گذارند. دنیا دور سرم می‌چرخد و چشمانم سیاهی می‌رود، بدنم یخ کرده، چشم از حامد برنمی‌دارم؛ چرا این‌طوری می‌کنند؟ حامد خوب است؛ فقط خوابیده! همین! آخرین سنگ لحد را که می‌گذارند، دنیا برایم تار می‌شود، باورم نمی‌شود دیگر خنده‌هایش را نمی‌بینم؛ به همین راحتی آن چهره قشنگ رفت زیر خاک؛ همراه قلب من. خاک‌ها را چنگ میزنم و سفارش می‌کنم هوای حامد من را داشته باشد؛ می‌گویم حواسش به لبخند‌های قشنگ حامد باشد؛ به برادر همیشه مهربان من... به خودم که می‌آیم، سرم را به پنجره ماشین تکیه داده‌ام و صورتم می‌سوزد؛ باد به چهره‌ام خورده و اشک‌هایم خشک شده. خیره‌ام به خیابان‌ها و در و دیوار شهر. حتی نمی‌دانم در ماشین کی هستم؟ دوباره یادم می‌آید که حامد رفته قلبم تیر می‌کشد، انگار تازه عمق فاجعه را فهمیده‌ام و دردش را احساس می‌کنم. حامد می‌گفت وقتی تیر می‌خوری یا زخمی می‌شوی، همان اول دردی احساس نمی‌کنی و از گرمای خونش می‌فهمی زخمی شده‌ای، وقتی به زخم نگاه کنی و اگر بترسی، تازه دردت شروع می‌شود، شاید هم از حال بروی. باد در گوشم می‌پیچد و صداها را گنگ تر از این که هست می‌کند؛ فکر کنم صدای راضیه خانم باشد که عمه و مادر را دلداری می‌دهد. ماشین می‌ایستد اما من هنوز سر جایم نشسته‌ام؛ انگار یخ زده‌ام؛ کسی در را باز می‌کند برایم، علی‌ست؛ عمه و راضیه خانم منتظرند پیاده شوم، راضیه خانم دستم را می‌گیرد: بیا بریم عزیزم، پاشو قربونت بشم. تازه ضعفم خودش را نشان می‌دهد، دو روز است که خواب و خوراک نداشته‌ام، پاهایم سست می‌شود و دنیا دورم می‌چرخد، چند بار نزدیک است زمین بخورم، اما راضیه خانم به دادم می‌رسند. حجله و بنرهای تبریک و تسلیت، همه می‌خواهند به من بفهمانند که حامد رفته است؛ اما چه رفتنی! فانی آمد، جاودان رفت؛ مرده رفت، زنده تر از همه ما مردارها برگشت. تمام خانه را به یاد حامد می‌بویم، خانه‌ای که حامد در آن بازی کرده، بچگی کرده، درس خوانده، آرام آرام قد کشیده، بزرگ شده و خودش را شناخته. به سختی خودم را به اتاقش می‌رسانم. در می‌زنم؛ انگار هنوز توی همان اتاق است. دستان من از دستگیره در سردتر است، در را باز می‌کنم و با تکیه بر دیوار تا تختش می‌روم؛ صدایش در سرم طنین می‌اندازد: به! چه عجب یادی از ما کردی! اومدی ببندیم به رگبار؟ می‌افتم روی تخت: حامد تو اینجایی؟ می‌دونی مامان و عمه چه حالی شدن؟ بوی عطرش اتاق را پر کرده، مطمئنم هست؛ من کورم و نمی‌بینمش، عکس‌هایمان جلوی چشمم تار و واضح می‌شود. - حامد تو کجایی؟ - جایی که باید باشم؛ توی این نظام احسن، همه چیز سر جای خودشه، تو هم الان جایی هستی که باید باشی، بهترین جای ممکن. خسته شده‌ام. شارژم تمام شده! می‌خواهم بخوابم و با صدای زنگ همراهم بیدار شوم و حامد پشت خط باشد؛ اصلا می‌خواهم بخوابم و وقتی بیدار می‌شوم، سه سالم باشد و پدر در آغوشم بگیرد و مثل توی فیلم‌ها بپرسد: چرا توی خواب گریه می‌کردی؟ خواب بد دیدی؟ ادامه دارد... 🍁〰🍂 @Alachiigh