•✵𖣔✨⊱سـلامبࢪابراهیـم⊰✨ 𖣔✵•
#قسمت67
دومين حضور:
هشتمين روز مهرماه با بچههای معاونت عمليات سپاه راهی منطقه شديم. در
راه در مقر سپاه همدان توقف كوتاهی کرديم.
موقع اذان ظهر بود. برادر بروجردی،كه به همراه نيروهای سپاه راهي منطقه
بود را در همان مكان ملاقات كرديم.
ابراهيم مشــغول گفتــن اذان بود. بچهها برای نماز آماده ميشــدند. حالت
معنــوی عجيبی در بچهها ايجاد شــد. محمد بروجردی گفــت: اميرآقا، اين
ابراهيم بچه كجاست؟!
گفتم: بچه محل خودمونه، سمت هفده شهريور و ميدان خراسان.
بــرادر بروجردی ادامــه داد: عجب صدايــی داره. يكی دو بــار تو منطقه
ديدمش، جوان پر دل وجرأتيه.
بعد ادامه داد: اگه تونستی بيارش پيش خودمون كرمانشاه.
نماز جماعت برگزار شد و حركت كرديم. بار دوم بود كه به سرپل ذهاب
میآمديم.
اصغــر وصالی نيروها را آرايش داده بود. بعــد از آن منطقه به يك ثبات و
پايداری رسيد.
اصغر از فرماندهان بسيار شجاع و دالور بود. ابراهيم بسيار به او علاقه داشت.
او هميشه ميگفت:چريكی بــه شــجاعت و دلاوری ومديريــت اصغر نديدهام. اصغر حتی
همسرش را به جبهه آورده و با اتومبيل پيكان خودش كه شبيه انبار مهماته، به
همه جبههها سر ميزنه.
راوی:امیرمنجر
زنـدگۍنامھشهیـدابࢪاهیمهادۍ💜✨
@Antiliberalism