روضه و توسل جانسوز حضرت رقيه سلام الله عليها سیدمجید بنی فاطمه السلامُ علَی الجوهرةِ القُدسیَّة فی تعیُّنِ الإنسیّة ، صورةِ النَّفسِ الکُلیّةِ ، جوادِ العالمِ العَقلیّةِ ، بِضعَةِ الحَقیقةِ النَّبویّةِ ، مطلع الأنوارِ العلویّةِ ، عینِ عیونِ الأسرارِ الفاطمیّة ، النّاجیةِ المُنجیّةِ لِمُحبّیها عن النّار ، ثمرة شَجَرة الیقین ، سیدة نساء العالمین ، المعروفة بالقَدْر ، المجهولةِ بِالْقَبرِ ، قُرّةِ عین الرَّسولِ ، الزَّهراءِ البتول ، علیها الصّلوة و السّلام. بابا بیا ببین غمِ چشم تر مرا چشمان ضرب دیده و درد سر مرا بابا ببین که فاطمه خیلی شکسته شد با رفتنت زمانه شکسته پر مرا اَجر رسالت تو به پهلوی من رسید میخی به خون نشانده پدر پیکر مرا مظلومیِ علی به خدا باور من است بردند با طناب همه ی باور مرا سیلی که جای خود، پسرم را شهید کرد آنکس که خون نموده دل مضطر مرا خیلی دلم برای علی سوخت ای پدر وقتی که دید خونِ روی معجر مرا آینده ی حسین و حسن آتشم زده در دل ببین غمِ دختر مرا دیدم میان شام غم باغِ لاله را تصویر کودکی خودم را، سه ساله را _______ من آسمانِ ابری باران گرفته ام از چشم عمه غیرتِ طوفان گرفته ام از لحظه ای که سر روی نیزه گذاشتی زنجیر بسته راهِ، بیابان گرفته را من با وجود ضعف تنم در مسیر شام با خطبه های عمه مان جان گرفته ام بابا ببین حکایت دندانمان یکیست امشب برات روضه ی دندان گرفته ام ماهم ولی هلال قدم پر ستاره ام خورشید خون گرفته به دامان گرفته ام میدانم از تنور فقط نان میاورند حالا چجور از تو بوی نان گرفته ام طفل گرسنه با شکم سیر میزدند در شهر شام ، شام غریبان گرفته ام دیگر خرابه درد ‌سرش گریه‌ی من است بابا ببر مرا که دلم تنگ رفتن است _______ مرغ اسیر هم وطنش فرق میکند هم اینکه نوع پرزدنش فرق میکند شیرین زبان تو شده لکنت زبان پدر طرز تکلم و سخنش فرق میکند خیلی مرا زدند ولی بین این همه این شمر لعنتی زدنش فرق میکند از دست‌ها مپرس که با گوش‌ها چه کرد *بعضیا هنوز ساکتن...دوست داری من روضه کلامی بخونم باشه... دختر بچه دیدی یا نه...دختر بچه از تاریکی میترسه...دختر بچه از صدای بلند میترسه...دختر بچه همیشه از سفری میترسه که بابا توش نباشه...اما این خانوم رو، هم باباشو کشتند هم عموش رو کشتند، هم داداشاش رو کشتند...نیزه دار سر بریده ي آقا میگه نیمه شب خودم رو به خواب زدم ببینم صدا گریه کیه...دیدم این دختر خودشو آروم آروم کشوند پا نیزه سر بریده ی بابا...هی میگفت: بابا دلم برات تنگ شده...بابا کجا بودي ریختن تو خیمه...فقط همین قدر بگم...بابا گوشم درد میکنه...بابا همیشه دختر‌تو بغل میگرفتی...میگه یه وقت دیدم نیزه خم شد...این دختر بابا رو بغل گرفت... یه جمله گفت بابا دیگه خسته شدم...بابا منم با خودت ببر...ها این دستا همه بیاد بالا ،بلند همه بخونن: حـسـیـن... گفت تار سید جلوی ضریح حضرت رقیه ...با لهجه ی شیرین آذریش گفت خانم...ما تو دهاتمون...وقتی بیرون میریم چادر به چادر هر فصلی عوض می کنیم...اما تو بیابون میریم این خارا پاها رو اذیت می کنه...یه چیزی درست می کنیم به پاهامون میزنیم...شنیدم پاهات ترک خورده...برات دارو آوردم... خواهر کوچولو داری؟ هی میگه داداش دلم درد میکنه...زمین و زمان و زیر و رو می کنی میگی یه کار کنم دیگه گریه نکنه...هی به زور می خوابوندنش هی از خواب می پرید... میگفت عمه دلم درد میکنه...یه داغ مشترک همین خانم داره مثل امام حسن...بعد از کوچه وقتی اون نانجیب جلو چشمش مادرشو زدن حسن هی از خواب می پرید...بعد از اون شبی که این دختر از ناقه افتاد... این دختر دیگه نتونست بخوابه...هی میگفت: عمه! میترسم*. تا دَرِ خرابه واشد نیمه شب فهمیدم تعبیر رؤیای منی هرکی هرچی که میخواد بذار بگه توی تشتم باشی بابای منی من میخواستم که به آغوشت بیام به خدا خسته شدم از اینکه هی شب بلرزم و روزا تب بکنم کاش خبر میدادی که داری میای یکم اینجا رو مرتب بکنم بگو از چی بگم از کجا بگم آخه فرصت کمه و حرفا زیاد آرزوم بود مثل مادرت بشم فکر کنم موی سفید بهم میاد خوب نگاه کن همه چی عوض شده بدنا سیاه و مو سفید شدیم کار دنیا رو میبینی باباجون رفتی و همسایه ی یزید شدم من نمیتونم بخوابم نه بشینم نه که راه برم بابایی چند قدم واسه دلخوشی عمه این شبا الکی هی خودمو به خواب زدم آره اونجا بود که مارو میزدن دقیقا کنار نیزه روبروت تا که اومدم بگم عمو کجاست یکی سیلی زد و گفت اینم عموت از مدینه یاد گرفتن همشون اهل بیت و توی کوچه میزنن باشه اصلا همه ی ما خارجی