عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
🍃🎀 #عشقینه #عارفانه💚 #قسمت_بـیـسـتـم احمد را از همان روزهای قبل از انقلاب و جلسات قرآن داخل مسجد م
🍃🎀 💚 اما آن قدر اصرار کردم کہ مجبور شد حرف بزند : (( در قنوت نماز بودم کہ گویی از فضای مسجد خارج شدم. نمی دانی چه خبر بود! آنݘہ کہ از زیبایی های بهشت و عذاب های جهنم گفتہ شده همہ ڔا دیدم! انبیاء را دیدم کہ در کنار هم بودند و... )) سوار یک ماشین شدیم. ما پشت ماشین نشستہ بودیݥ و خودرو با سرعت حرکت می کرد. این ماشین هیـݘ حفاظی در اطراف خود نداشت. در سر هـر پیچ یکی دو نفر از کسانی که سوار شده بودند به پایین پرت می شدند! جاده خراب بود. ماشین هم با سرعت می رفت. سر پیچ بعدی آن قدر با سرعت رفت کہ دست من هم جدا شد و... نزدیک بود از ماشین پرت شوم. اما در آن لحظہ‌ی آخر فریاد زدم: یاصاحب الزمان(عج). در همین حال یک نفر دستم را گرفت و اجازه نداد به زمین بیفتم. من به سݪامت توانستݥ آن گردنہ ها را رد کنم. در همین لحظہ از خواب پریدم. فهمیدم کہ در سخت ترین شرایط دست از دامن امام زمان (عج) بر نداریم. وگرنہ تندباد حوادث همہ‌ی ما را نابود خواهد کرد. این ماجــــرا را احمـدآقا در جمع بچہ های مسجد تعریف کرد. معراج :سال اول دهہ‌ی شصت بود. شرایط کشور بہ دلیل جنگ و دشمنان داخـلی وخارجی انقلاب بسیار پیچیده بود. من با احمـد آقا در محل دوست بودم. خانہ‌ی ما در ڪوچہ ی جنوبی مسجـد امین الدولہ و خانہ‌ی‌ احــمـد آقا در ڪوچہ‌ی شمالی مسجد قرار داشت. من چہار سـال از ایشـان کوچک تر بودم. اما شخصیت ایشـان بسـیار در من تاثیر گذاشـتہ بود. احــمـد آقا بســیار بہ نماز اول وقــت اهمیـت می داد. بہ صورتی کـہ موقع نماز همـہ‌ی کار ها را ترک می‌کرد. آن روز ها را فرامـوش نمے کنم. احـمـد آقا هنگام نماز گویی هیچ کس را جز خداوند نمے دید. از همہ‌ی دنیا فارغ بود و عاشقانہ مشغول مناجات با پروردگـار مـے شد. این اخلاق او در تمــام نوجوان هایی کہ اطراف او بودند تاثـیر گذاشتہ بود. بچہ ها هم بہ نماز اول وقت مقید شده بودنـد. البتہ این ها همہ از تاثیرات استادی مانند حاج آقا حق شناس بود. ایشـان برای ما داستان ها و روایت های بسـیاری در فضیلت نماز اول وقت و باحضور قلـب مے گفت. ما در محلہ‌ی چہارراه مولوی وسید اسماعـیل تہران بودیم. شرایط محل بسیار..... بہ قلــم🖊: گروه‌فرهنگےشهیدابراهیم‌هادے ☺️ •• @asheghaneh_halal •• 🍃🎀