•𓆩⚜𓆪•
.
.
••
#عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_سیزدهم
انگار نمی خواست دستم را رها کند.
من هم تمام مدت از خجالت سرخ و سفید می شدم.
دوباره هدیه دادن ها شروع شد و دست و گردنم پر از طلا شد.
تقریبا همه با ما عکس گرفتند و رفتند.
خانباجی نیامده بود.
از مادر خواستم خانباجی را صدا کند که او هم بیاید و با ما عکس بگیرد.
خانباجی که گوشه ای ایستاده بود با شادی کنارم آمد مرا بوسید چادرش را مرتب کرد و عکس گرفتیم.
صدای دف اقدس خانم در گوشم بود.
به خانباجی گفتم که بگوید اقدس خانم هم بیاید.
خانباجی رفت و صدای اقدس خانم از ته مهمانخانه به گوش رسید که با تعجب بلند پرسید:
چی؟ رقیه میخواد منم باهاش عکس بگیرم؟!
بعد با شادی سریع خودش را به من رساند.
محکم مرا بوسید کنارم ایستاد و عکاس عکس گرفت.
اقدس خانم یکی از همسایه های مان بود که از جوانی همسرش را از دست داده بود.
چند فرزند داشت که در خانه ای کوچک در انتهای کوچه مان زندگی می کرد و با کارگری در زمین های کشاورزی، در خانه های مردم و گاهی دف زنی در مجالی خرج زندگی شان را در می آورد.
زن خوب و خوش اخلاقی بود با این که کمتر از 40 سال داشت ولی چهره اش بسیار پیر و شکسته شده بود.
مادر با وجود این که اهل دف و مطربی نبودیم برای این که به او کمکی کرده باشد از او برای دف زنی دعوت کرده بود.
همه عکس گرفتند و رفتند اما من هنوز صورت او را ندیده بودم.
نمی دانستم دستم در دست چه کسی است.
مادر احمد جلو آمد.
دست راست مرا گرفت و مرا به سمت او چرخاند و دست دیگرمان را هم در دست هم گذاشت.
برای اولین بار با هم رخ به رخدشدیم.
نیم نگاهی به او کردم و سرم را پایین انداختم ولی انگار او به من خیره شده بود.
همان نیم نگاه برایم کافی بود.
با نگاهی که سرشار از آرامش بود به من نگاه می کرد.
ابروهایی کشیده و پر، چشمانی نه خیلی درشت و نه خیلی ریز، بینی عقابی، با لب و دهانی معمولی که لبخند ملایمی بر آن نقش بسته بود.
ته ریش و پوستی گندمی داشت.
همه اجزای صورتش معمولی بود نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچک.
انگار خدا در خلقت او همه چیز را میانه آفریده بود.
چهره اش در همان نگاه اول به دلم نشست.
کت و شلوار سیاه، پیراهنی سفید با کراواتی مشکی با خال های زرد رنگ پوشیده بود.
عکاس صدا زد:
عروس خانم و آقا داماد میخوام عکس بگیرم چند لحظه به صورت هم نگاه کنید.
با هزار شرم و خجالت دوباره سرم را بالا آوردم.
نگاه مهربانش همراه با لبخند ملایمی که روی لبانش نقش بسته بود بر روی صورتم خیره مانده بود.
.
.
•🖌• بہقلم:
#ز_سعدی
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•