..|🍃
#طلبگی
|👤روز هايم عوض شد. ساکت تر شده بودم. انگار پشت دخل مغازه که مي ايستادم از جايي که من نمي دانستم زير نظر بودم. انگار يک جايي نزديکي هاي من کسي مرا مي پاييد. ديگر اصلا راحت نبودم که هر کار دلم مي خواست بکنم.✨
کاش يک انسان معمولي بود که هميشه و در همه حال نگاهم مي کرد. احساسم اين بود که امام زمانم دائما مراقب و ناظر بر منند!
پرانتز باز: الان فهميدم يعني چه اين جمله ي امام زمان که فرمود: انا غير مهملين لمراعاتکم و لا ناسين لذکرکم......ما از توجه به شما غافل نيستيم و از ياد شما فراموش نکرده ايم! ✨
پرانتز بسته انتهاي پاساژ پارچه فروشي کوجکي بود که در تمام اين مدت گويا اصلا نديده بودمش. جوان متوسط القامه ي نحيفي با صورت گندمگون و محاسني شکيل که هميشه تسبيحش در حال گردش به ذکر بود صاحب آن مغازه بود.
اسمش هادي بود و فاميلي اش خوش بيان.✨
يادم است ظهر گرم تابستان در همان روزهاي تحولم جلو مغازه ايستاده بودم و مگس مي پراندم! روبروي مغازه ام براي اولين بار ديدمش. پيراهن ساده اش را روي شلوار انداخته بود و لب هايش ذکر مي گفت. نمي دانم چه شد که فتح باب صحبت کرديم. فقط مي دانم که محوش شدم. يادم است هر دقيقه از کلامش را آيه اي روايتي يا شعر حکيمانه اي داشت.✨
نمي دانم چه مي گفت اما داشتم از زمين بلند مي شدم. انگار تا آن زمان زمين را از روي زمين مي ديدم و با حرف هاي او از اوج آسمان!
افق ديدم از سطح خور و خواب و لذت لحظه ام بيشتر رفت و وسعتي گرفت به اندازه ي همه زمان ها. نمي دانم چه گفت اما عظمت وجود خودم را تازه فهميدم. اينکه من هفتاد سال نيستم. من بي نهايتم. تازه دغدغه هاي انساني امام زمانم شد جزو دغدغه هاي من. ديدم که دنيا خيلي بزرگتر از آن چيزي بوده که مي ديديده ام و البته خيلي حقير تر!✨
#ادامـهدارد...
#ویژهتولدآقاامـامرضا💛
#خاطراتزندگییکطـلـبه
••
@asheghaneh_halal ••
..|🍃